قرآن و اهل بيت عليهم السلام رمزماندگاري
بشارت قرآن برای مسلمان ها دراین است که تا روز قیامت این کتاب هدایت پابر جا خواهد ماند
اللَّهُمَ‏ صَلِ‏ عَلَى‏ مُحَمَّدٍ وَ آلِ‏ مُحَمَّد

حضرت آیه الله العظمی مکارم شیرازی در کتابی هفت مناظره از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام را به چاپ رسانده اند که به مناسبت میلاد پر برکت این امام بزرگوار به شیعیان و دوستداران آن حضرت تقدیم می‌شود

 

نكات مهم در مناظرات امام عليه السلام‏

مناظرات امام على بن موسى الرضا عليه السلام مسئله اى تاريخى و متعلق به گذشته نيست، بلكه از نظر پاسدارى از حريم اسلام و خط مكتب، سرمشق پر اهميت بسيار جامعى براى امروز و هر زمان ديگر است.

جالب اين است كه در آن روز وسايل ارتباط جمعى مثل امروز گسترده نبود، ولى امام عليه السلام از جلسات مناظره دربار مأمون به عنوان يكى از مؤثرترين وسايل ارتباط جمعى آن روز بهره كافى گرفت؛ زيرا اخبار اين جلسات به دليل شرايط خاص حاكم بر آن، در سرتاسر كشورهاى اسلامى پخش مى شد. امام از اين طريق نه تنها توطئه هاى تخريبى مأمون را خنثى فرمود و او را ناكام گذاشت، بلكه جامعه اسلامى آن روز را كه به دلايل پيش گفته، در شرايط بسيار حساسى از نظر فكرى و فرهنگى به سر مى برد، از انحراف‏ رهايى بخشيد. همان گونه كه گفتيم، بعيد نيست يكى از دلايل امام براى پذيرش ولايت عهدى تحميلى مأمون، انجام اين رسالت بزرگ باشد (دقت كنيد).

كيفيت برخورد آن حضرت با پيروان مكاتب مختلف نيز از جهات متعددى براى ما درس آموز و الهام بخش است؛ از جمله:

1- برخورد اسلام با پيروان مكتب هاى ديگر قبل از هر چيز بايد برخورد منطقى باشد. تا جنگ را بر مسلمانان تحميل نكرده اند، آنان نبايد دست به اسلحه برند و از منطق و استدلال چشم بپوشند. اسلام در گذشته، از طريق تبليغ و منطق پيش رفته است و در آينده نيز چنين خواهد بود. «لا اكراه فى الدّين قد تبين الرشد من الغى»

2- قدرت منطق اسلام به قدرى است كه از منطق مكتب هاى ديگر ابداً واهمه ندارد، و به همين دليل، در تاريخ اسلام به همه آن ها مجال كافى داده شده است تا عقايد خود را نشر دهند و پاسخ خود را بشنوند. حتى به كسانى كه اصلًا ايمان به خدا و مكتب انبيا نداشتند، آزادى بحث داده مى شد، هر چند متأسفانه آن‏

ها از اين آزادى سوء استفاده كردند و ديديم برنامه ها به شكل ديگرى در آمد: توطئه هاى گوناگون شروع شد، اقدامات تخريبى ادامه يافت و آن چه ما مايل نبوديم بشود، شد.

3- علماى اسلام در هر زمان بايد از تمام مكاتب و مذاهب با خبر باشند و بايد بتوانند با منطق خود آن ها با آنان سخن بگويند و برترى آيين اسلام را بر هر مكتب ديگر اثبات كنند. بنابراين، بحث و گفت وگو درباره تمام مكتب ها- بدون استثنا- بايد در متن دروس حوزه هاى علميه باشد.

4- در ميان علماى اسلام بايد كسانى باشند كه با زبان هاى زنده دنيا آشنايى داشته باشند و بتوانند به هنگام لزوم، بدون وساطت مترجمان كه گاه بر اثر ناآگاهى و گاه براى اعمال غرض شخصى، مسائل را تحريف مى كنند، با اهل زبان هاى ديگر سخن بگويند. از اين جا ضرورت تدريس زبان هاى خارجى در كنار دروس حوزه هاى علميه احساس مى شود.

5 علماى اسلام بايد از وسايل ارتباط جمعى موجود در جهان حداكثر بهره گيرى را داشته باشند و صداى اسلام و تعليمات قرآن را به گوش همه جهانيان برسانند. بديهى است كه اين كار بدون وجود يك حكومت نيرومند اسلامى كار بسيار مشكلى است؛ چرا كه حكومت هاى ديگر هرگز چنين فرصتى را به پيروان مكتب اسلام نمى دهند و نه تنها با سانسور شديد مانع از نشر دعوت اسلامى مى شوند، بلكه با ايجاد خفقان و سلب آزادى نفس را در سينه ها حبس مى كنند.

«و الحمدلله اوّلًا و آخراً»


ادامه مطلب
دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴

مناظرات هفت گانه امام با پيروان مكاتب مختلف‏

گرچه مناظرات امام على بن موسى الرضا عليه السلام فراوان است، ولى از ميان آن ها مناظرات هفت گانه زير برجستگى خاصى دارد. شرح هر يك از آن ها را طبق آن چه عالم بزرگوار مرحوم شيخ صدوق در كتاب عيون أخبار الرضا آورده و مرحوم علامه مجلسى نيز در جلد 49 بحار الأنوار از كتاب عيون نقل كرده و در كتاب مسند الامام الرضا، جلد 2، نيز آمده است.

1 مناظره با جاثليق؛[1]

2 مناظره با رأس الجالوت؛[2]

3 مناظره با هربز اكبر؛[3]

4 مناظره با عمران صابي؛[4]

اين چهار مناظره در يك مجلس و با حضور مأمون و جمعى از دانشمندان و رجال خراسان صورت گرفت؛

5 مناظره با سليمان مروزى‏[5] كه مستقلًا در يك مجلس با حضور مأمون و اطرافيانش صورت گرفت؛

6 مناظره با علي بن محمّد جهم؛[6]

7 مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره.



[1]-جاثليق( به كسر ثاء و لام) لفظى يونانى است به معناى رئيس اسقف ها و پيشواى عيسوى و لقبى است كه به علماى بزرگ نصارا داده مى شد و نام شخص خاصى نيست( المنجد) و شايد معرّب كاتوليك باشد .

[2]- رأس الجالوت لقب دانشمندان و بزرگان ملت يهود است( اين نيز اسم خاص نيست).

[3]- هربز اكبر يا هيربد اكبر لقبى است كه مخصوص بزرگ زردشتيان بود، به معناى پيشواى بزرگ مذهبى و قاضى زردشتى و خادم آتشكده.

[4]- عمران صابى چنان كه از نامش پيداست، از مذهب صابئين دفاع كرد( صابئين گروهى هستند كه خود را پيرو يحيى عليه السلام مى دانند، ولى به دو گروه موحد و مشرك تقسيم مى شوند. گروهى به ستاره پرستى رو آورده اند و لذا گاه آن ها را« ستاره پرستان» مى نامند. مركز آن ها سابقاً شهر حران در عراق بود و سپس به مناطق ديگرى از عراق و خوزستان روى آوردند. آن ها طبق عقايد خود بيشتر در كنار نهرهاى بزرگ زندگى مى كنند و هم اكنون گروهى از آنان در اهواز و بعضى مناطق ديگر به سر مى برند).

[5]- سليمان مروزى معروف ترين عالم علم كلام در خط خراسان در عصر مأمون بود و مأمون براى او احترام زيادى قائل مى شد .

[6]-على بن محمّد بن جهم، ناصبى و دشمن اهل بيت بوده است. مرحوم صدوق روايتى از على بن محمّد جهم نقل كرده كه از آن استفاده مى شود كه وى نسبت به حضرت رضا عليه السلام محبت داشته است، امّا صدوق در ذيل همين حديث آورده است:« هذا الحديث غريب من طرق على بن محمّد بن الجهم مع نصبه و بغضه و عداوته لاهل البيت عليهم السلام،( عيون أخبار الرضا، ج 1، ص 195- 204).

صاحب جامع الروا نيز همين مطلب را در شرح حال او آورده است( جامع الروا، ج 1، ص 597 596). فضل بن سهل( 202 154 ق)

دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴

نخست به سراغ مناظرات چهارگانه اى كه در يك جلسه از جلسات گسترده مأمون واقع شده، مى رويم. در عيون أخبار الرضا در اين باره چنين مى خوانيم:

هنگامى كه على بن موسى الرضا عليه السلام بر مأمون وارد شد، مأمون فضل بن سهل وزير مخصوصش‏[1] دستور داد كه پيروان مكاتب‏ مختلف مانند جاثليق (عالم بزرگ مسيحى)، رأس الجالوت (پيشواى بزرگ يهوديان)، رؤساى «صابئين»، «هربز اكبر» (پيشواى بزرگ زردشتيان) و «نسطاس رومى» (عالم بزرگ نصرانى) و هم چنين علماى ديگر علم كلام را دعوت كند تا هم آن ها سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آن ها را.

فضل بن سهل آن ها را دعوت كرد. هنگامى كه همگى جمع شدند، نزد مأمون آمد و گفت: همه حاضرند.

مأمون گفت: همه آن ها داخل شوند.

پس از ورود، به همه خوش آمد و تهنيت گفت و سپس افزود: من شما را براى كار خيرى دعوت كرده ام و دوست دارم با پسر عمويم كه اهل مدينه است و تازه بر من وارد شده، مناظره كنيد. فردا همگى نزد من آييد و و احدى از شما غيبت نكند.

همه گفتند: به چشم، همه سر بر فرمانيم و فردا صبح همگى نزدتو خواهيم آمد (شايد هدف مأمون از اعلام قبلى، اين بود كه آن ها را براى مناظره آماده سازد تا راه را براى غلبه آن ها بگشايد؛ مبادا در اين امر غافل گير شوند و روحيه خود را از دست بدهند).

حسن بن سهل نوفلى‏[2] مى گويد: ما در محضر امام على بن موسى عليه السلام مشغول صحبت بوديم كه ناگاه ياسر خادم كه عهده دار كارهاى حضرت بود، وارد شد و گفت: مأمون به شما سلام مى رساند و مى گويد: برادرت به قربانت باد! اصحاب مكاتب مختلف و ارباب اديان و علماى علم كلام از تمام فرق و مذاهب گرد آمده اند. اگر دوست داريد، قبول زحمت فرموده، فردا به مجلس ما آييد و سخنان آن ها را

بشنويد، و اگر دوست نداريد، اصرار نمى كنيم، و نيز اگر مايل باشيد، ما به خدمت شما مى آييم و اين براى ما آسان است!

امام عليه السلام در يك گفتار كوتاه و پرمعنا فرمود:

«ابلغه السّلام و قل له قد علمت ما اردت و انا سائرٌ اليك بكرةً ان شاء الله»؛

سلام مرا به او برسان و بگو: مى دانم چه مى خواهى؟ من ان شاء الله صبح نزد شما خواهم آمد.[3]

نوفلى كه از ياران حضرت بود، مى گويد: وقتى ياسر خادم از مجلس بيرون رفت، امام عليه السلام نگاهى به من كرد و فرمود: تو اهل عراق هستى و مردم عراق ظريف و باهوش اند. در اين باره چه مى انديشى؟ مأمون چه نقشه اى در سر دارد كه اهل شرك و علماى مذاهب را گرد آورده است؟

نوفلى مى گويد: عرض كردم: او مى خواهد شما را محك بزند و بداند پايه علمى شما تا چه حد است، ولى كار خود را بر پايه سستى بنا نهاده. به خدا سوگند طرح بدى ريخته و بناى بدى نهاده است!

امام عليه السلام فرمود: چه بنايى ساخته و چه نقشه اى كشيده است؟

نوفلى كه هنوز به مقام شامخ علمى امام عليه السلام معرفت كامل نداشت و از توطئه مأمون وحشت كرده بود، عرض كرد: علماى علم كلام اهل بدعت اند و مخالف دانشمندان اسلام اند، چرا كه عالِم واقعيت ها را انكار نمى كند، امّا اين ها اهل انكار و سفسطه اند. اگر دليل بياورى كه خدا يكى است، مى گويند: اين دليل را قبول نداريم. اگر بگويى: محمّد رسول الله است، مى گويند: رسالتش را اثبات كن. خلاصه (آن ها افرادى خطرناك اند و) در برابر انسان دست به مغالطه مى زنند و آن قدر سفسطه مى كنند تا انسان از حرف خودش دست بردارد. فدايت شوم، از اين ها بر حذر باش!

امام عليه السلام تبسمى فرمود و گفت: اى نوفلى، تو مى ترسى دلايل مرا باطل كنند و راه را بر من ببندند؟!

نوفلى كه از گفته خود پشيمان شده بود، گفت: نه به خدا سوگند، من هرگز بر تو نمى ترسم. اميدوارم كه خداوند تو را بر همه آن ها پيروز كند.

امام فرمود: اى نوفلى، دوست دارى بدانى كى مأمون از كار خود پشيمان مى شود؟

گفتم: آرى.

فرمود: هنگامى كه استدلالات مرا در برابر اهل تورات به توراتشان بشنود، و در برابر اهل انجيل به انجيلشان، و در مقابل اهل زبور به زبورشان، و در مقابل صابئين به زبان عبريشان، و در برابر هيربدان به زبان فارسيشان، و در برابر اهل روم به زبان رومى، و در برابر پيروان مكتب هاى مختلف به لغاتشان. آرى، هنگامى كه دليل هر گروهى را جداگانه ابطال كردم، به طورى كه مذهب خود را رها كنند و قول مرا بپذيرند، آن گاه مأمون خواهد دانست مقامى را كه او درصدد آن است، مستحق نيست. آن وقت پشيمان خواهد شد و هيچ پناه و قوه اى جز به خداوند متعال عظيم نيست.

هنگامى كه صبح شد، فضل بن سهل خدمت امام آمد و عرض كرد: فدايت شوم، پسر عمويتان (مأمون) در انتظار شماست و جمعيت نزد او حاضر شده اند. نظرتان در اين باره چيست؟

فرمود: تو جلوتر برو، من هم ان شاء الله خواهم آمد. سپس وضوگرفت و شربت سويقى‏[4] نوشيد و به ما هم داد و نوشيديم. آن گاه همراه حضرت بيرون آمديم تا بر مأمون وارد شديم.

مجلس پر از افراد معروف و سرشناس بود و محمّد بن جعفر[5] با جماعتى از بنى هاشم و آل ابوطالب و نيز جمعى از فرماندهان لشكر حضور داشتند. هنگامى كه امام عليه السلام وارد مجلس شد، مأمون برخاست و محمّد بن جعفر و تمام بنى هاشم نيز برخاستند. امام عليه السلام همراه مأمون نشست، امام آن ها به احترام امام عليه السلام هم چنان ايستاده بودند تا دستور جلوس به آن ها داده شد و همگى نشستند. مدتى مأمون به گرمى با امام عليه السلام سخن گفت. سپس رو به جاثليق كرد و گفت:

اى جاثليق، اين پسرعموى من على بن موسى بن جعفر عليه السلام است و از فرزندان فاطمه عليها السلام دختر پيامبر ماست و فرزند على بن ابى طالب عليه السلام است. من دوست دارم با او سخن بگويى و مناظره كنى، امّا طريق عدالت را در بحث رها مكن.

جاثليق گفت: اى امير مؤمنان، من چگونه بحث و گفت وگو كنم، در حالى كه (با او قدر مشتركى ندارم و) او به كتابى استدلال مى كند كه من منكر آنم و به پيامبرى تمسك مى جويد كه من به او ايمان نياورده ام؟!



[1]- فضل بن سهل( 202 154 ق) وزير معروف مأمون كه در كودكى به دربار خلافت راه يافت و در سال 190 ق به دست مأمون از دين مجوس برگشت و مسلمان شد. وى به« ذوالرياستين» شهرت داشت. او مرد سياست و جنگ بود و سرانجام در سال 202 ق در حمام سرخس به قتل رسيد( وفيات الاعيان، ج 1، ص 413). بعضى از مورخان را عقيده بر اين است كه او مأمون را وادار كرد تا على بن موسى الرضا عليه السلام را ولى عهد خود نمايد، به اين معنا كه ولى عهدى امام رضا عليه السلام زير فشار سياسى و اجتماعى ايرانيان به وسيل فضل بن سهل به مأمون تحميل شد( تاريخ بيهقى، ص 141)، ولى قرائن موجود غير اين را مى گويد.

[2]-با اين كه علماى رجال حسن بن سهل نوفلى را صريحاً توثيق نكرده اند، گفته اند او را كتابى است خوب و كثير الفائده( جامع الروا، ج 1، ص 226).

[3]-عيون أخبار الرضا، ج 1، ص 155 .

[4]-سويق: شربت مخصوصى بوده كه با آرد درست مى كردند.

[5]- فرزند امام صادق عليه السلام و عموى امام على بن موسى الرضا عليه السلام .

دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴

مناظره اوّل: مناظره با جاثليق (دانشمند بزرگ مسيحى)

در اين جا امام عليه السلام شروع به سخن كرد و فرمود: اى نصرانى! اگر با انجيل خودت كه به آن اعتقاد دارى، براى تو استدلال كنم، به حقانيت اسلام اقرار خواهى كرد؟

جاثليق گفت: آيا مى توانم گفتار انجيل را انكار كنم؟! آرى، به خدا سوگند اقرار خواهم كرد، هر چند به ضرر من باشد.

امام عليه السلام فرمود: هر چه مى خواهى، بپرس و جوابش را بشنو.

جاثليق: درباره نبوت عيسى و كتابش چه مى گويى؟ آيا چيزى از اين دو را انكار مى كنى؟

امام عليه السلام من به نبوت عيسى و كتابش و آن چه به امتش بشارت داده و حواريون به آن اقرار كرده اند، اعتراف مى كنم، و به نبوت عيسى كه اقرار به نبوت محمد صلى الله عليه و آله و سلّم و كتابش نكرده و امتش را به آن بشارت نداده است، كافرم!

جاثليق: آيا به هنگام قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمى كنى؟

امام عليه السلام چرا.

جاثليق: پس دو شاهد از غير اهل مذهب خود بر نبوت محمّد صلى الله عليه و آله و سلّم اقامه كن، از كسانى كه نصارا آن ها را انكار نمى كنند، و از ما نيز بخواه كه دو شاهد بر اين معنا از غير اهل مذهب خود بياوريم.

امام عليه السلام هم اكنون انصاف را رعايت كردى اى نصرانى. آيا كسى را كه عادل بود و نزد مسيح عيسى بن مريم بر همه مقدم بود، مى پذيرى؟

جاثليق: اين مرد عادل كيست؟ نامش را ببر.

امام عليه السلام: درباره يوحناى ديلمى چه مى گويى؟

جاثليق: به به! محبوب ترين فرد نزد مسيح را بيان كردى.

امام عليه السلام: به تو سوگند مى دهم، آيا انجيل اين سخن را بيان مى كند كه يوحنا گفت: حضرت مسيح مرا از دين محمّد عربى با خبر ساخت و به من بشارت داد كه بعد از او چنين پيامبرى خواهد آمد و من نيز به حواريون بشارت دادم و آن ها به او ايمان آوردند؟

جاثليق گفت: آرى، اين سخن را يوحنا از مسيح نقل كرده و اجمالًا به نبوت مردى بشارت داده و نيز به اهل بيت و وصيش بشارت داده است، امّا نگفته است اين در چه زمانى واقع مى شود و اين گروه را براى ما نام نبرده تا آن ها را بشناسيم.

امام عليه السلام: اگر ما كسى را بياوريم كه انجيل را بخواند و نام محمّد صلى الله عليه و آله و سلّم و اهل بيتش و امتش را تلاوت كند، آيا به او ايمان مى آورى؟

جاثليق: بسيار خوب است.

امام عليه السلام به نسطاس رومى فرمود: آيا سفر سوم انجيل را در حفظ دارى؟

نسطاس گفت: خيلى خوب از حفظ دارم.

سپس امام به رأس الجالوت (بزرگ يهوديان) رو كرد و فرمود: آيا تو هم انجيل را مى خوانى؟

گفت: آرى، به جان خودم سوگند.

فرمود: آيات سفر سوم را برگير. اگر در آن، ذكرى از محمّد و اهل بيتش بود، به نفع من شهادت ده و اگر نبود، شهادت نده. سپس امام عليه السلام سفر سوم را قرائت كرد تا به نام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم رسيد. پس متوقف شد و به جاثليق رو كرد و فرمود: اى نصرانى، تو را به حق مسيح و مادرش، آيا مى دانى كه من از انجيل آگاهى دارم؟

جاثليق: آرى.

سپس امام عليه السلام نام پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم و اهل بيت و امتش را در انجيل براى او تلاوت فرمود و افزود: اى نصرانى، چه مى گويى؟ اين سخن عيسى بن مريم است. اگر آن چه را انجيل در اين زمينه مى گويد انكار كنى، موسى و عيسى هر دو را تكذيب كرده اى و كافر شده اى.

جاثليق: من آن چه را در انجيل برايم روشن شده است، انكارنمى كنم و به آن اعتراف دارم.

امام عليه السلام همگى شاهد باشيد كه او اقرار كرد. سپس فرمود: اى جاثليق، هر سؤالى مى خواهى، بپرس.

جاثليق: از حواريون عيسى بن مريم خبر ده، آن ها چند نفر بودند و نيز از علماى انجيل، آن ها چند نفر بودند؟

امام عليه السلام از شخص آگاهى سؤال كردى. سپس فرمود: حواريون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آن ها «لوقا» بود. امّا علماى بزرگ نصارا سه نفر بودند: يوحناى اكبر در سرزمين باخ، يوحناى ديگرى در قرقيسا، و يوحناى ديلمى در رجاز كه نام پيامبر و اهل بيت و امتش نزد او بود و او بود كه به امت عيسى و بنى اسرائيل اين بشارت را داد.

سپس فرمود: اى نصرانى، به خدا سوگند، ما به آن عيسى كه به محمّد صلى الله عليه و آله و سلّم ايمان داشت، ايمان داريم، ولى تنها ايرادى كه به پيامبر شما عيسى داريم، اين است كه او كم روزه مى گرفت و كم نماز مى خواند!

جاثليق گفت: به خدا سوگند، علم خود را باطل كردى و پايه كار خويش را ضعيف نمودى، و من گمان مى كردم تو اعلم مسلمانان هستى!

امام عليه السلام مگر چه شده؟

جاثليق: به خاطر اين كه مى گويى عيسى در عبادت ضعيف بود و كم روزه مى گرفت و كم نماز مى خواند، در حالى كه عيسى حتى‏ يك روز را بدون روزه سپرى نكرد و هيچ شبى را (به طور كامل) نخوابيد و هميشه روزها روزه بود و شب ها شب زنده دار.

امام عليه السلام: بگو ببينم براى چه كسى روزه مى گرفت و نماز مى خواند؟

جاثليق نتوانست پاسخى بدهد و ساكت و شرمنده شد (زيرا اگر به عبوديت عيسى اعتراف مى كرد، با ادعاى الوهيت او سازگار نبود).

امام عليه السلام: اى نصرانى، سؤال ديگرى از تو دارم.

جاثليق با تواضع گفت: اگر بدانم، پاسخ مى گويم.

امام عليه السلام: تو قبول دارى كه عيسى مردگان را به اذن خداوند متعال زنده مى كرد؟

جاثليق در بن بست قرار گرفت و به ناچار گفت: قبول ندارم، زيرا آن كس كه مردگان را زنده كند و كور مادر زاد و مبتلا به برص را شفا دهد، پروردگار است و مستحق عبوديت (و با آن چه قبلًا پذيرفتم، سازگار نيست).

امام عليه السلام: حضرت اليسع نيز همين كار را كرد و بر آب راه رفت و مردگان را زنده كرد و نابينا و مبتلا به برص را شفا داد، امّا امتش قائل به الوهيت او نشدند و كسى او را عبادت نكرد. حزقيل پيامبر نيز همان كار مسيح را انجام داد و مردگان را زنده كرد.

سپس به رأس الجالوت رو كرد و فرمود: اى رأس الجالوت، آيا اين ها را در تورات مى يابى كه بخت النصر گروهى از جوانان‏ بنى اسرائيل را از بين اسيران بنى اسرائيل كه در هنگام حمله به بيت المقدس اسير شده بودند، انتخاب كرد و به بابل بُرد و خداوند حزقيل را به سوى آن ها فرستاد و آنها را زنده كرد. اين واقعيت در تورات است. هيچ كس جز كافرانِ شما آن را انكار نمى كند.

رأس الجالوت: ما اين را شنيده ايم و مى دانيم.

امام عليه السلام: راست مى گويى. سپس افزود: اى يهودى، اين سِفر از تورات را بگير. پس امام عليه السلام شروع كرد به خواندن آياتى از تورات. مرد يهودى تكانى خورد و در شگفتى فرو رفت.

سپس امام عليه السلام به نصرانى رو كرد و قسمتى از معجزات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلّم درباره زنده شدن بعضى از مردگان به دست او و شفاى بعضى از بيماران علاج ناپذير به بركت او را برشمرد و فرمود: با اين همه، ما هرگز قائل به الوهيت او نيستيم و او را پروردگار خود نمى دانيم. اگر به خاطر اين گونه معجزات، عيسى را خداى خود بدانيد، بايد اليسع و حزقيل را نيز معبود خويش برگزينيد؛ زيرا آن ها نيز مردگان را زنده كردند. هم چنين ابراهيم خليل پرندگانى را گرفت و سربريد و آن ها را بر كوه هاى اطراف قرار داد، سپس آن ها را فرا خواند و همگى زنده شدند. موسى بن عمران نيز چنين كارى را در مورد هفتاد نفر كه با او به كوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند، انجام داد. تو هرگز نمى توانى اين حقايق را انكار كنى؛ زيرا تورات و انجيل و زبور و قرآن بيانگر آن است. پس بايد همه اين اشخاص را خداى خويش بدانى.

جاثليق كه پاسخى نداشت بدهد، گفت: سخن، سخن توست و معبودى جز خداوند يگانه نيست.

سپس امام عليه السلام درباره كتاب اشعيا از او و از رأس الجالوت سؤال كرد. او گفت: من از آن به خوبى آگاهم.

امام فرمود: اين جمله را به خاطر داريد كه اشعيا گفت: من كسى را ديدم كه بر درازگوشى سوار است و لباس هايى از نور بر تن كرده (اشاره به حضرت مسيح) و كسى را ديدم كه بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلّم)؟.

گفتند: آرى، اشعيا چنين سخنى را گفته است.

امام عليه السلام: افزود: اى نصرانى! اين سخن مسيح را در انجيل به خاطر دارى كه فرمود من به سوى پروردگار شما و خود مى روم و «فارقليطا» مى آيد و درباره من به حق شهادت مى دهد آن گونه كه من درباره او شهادت دادم و همه چيز را براى شما تفسير مى كند.[1]

جاثليق: آن چه از انجيل نقل كردى، ما به آن معترفيم.

سپس امام عليه السلام سؤالات ديگرى درباره انجيل و از ميان رفتن نخستين انجيل و بعد، نوشتن آن به دست چهار نفر مرقس، لوقا، يوحنا و متى (انجيل هايى كه هم اكنون موجود و در دست مسيحيان است) مطرح كرد و تناقض هايى از كلام جاثليق گرفت.

جاثليق به كلى درمانده شده بود، به گونه اى كه هيچ راه فرارى نداشت. لذا هنگامى كه امام عليه السلام بار ديگر به او فرمود: اى جاثليق، هر چه مى خواهى سؤال كن، او از هر گونه سؤالى خوددارى كرد و گفت: اكنون شخص ديگرى سؤال كند. قسم به حق مسيح كه گمان نمى كردم در ميان مسلمانان كسى مثل تو باشد!



[1]- شهادت به آمدن فارقليطا يا نارقيطا هم اكنون در سه جاى انجيل يوحنا وجود دارد( باب 14، جمل 16؛ باب 15، جمل 26؛ باب 16، جمل 7). جالب است كه واژ مزبور ترجم« پيركلتوس»( به معناى شخص مورد ستايش، احمد يا محمّد) مى باشد، اما مترجمان انجيل براى اين كه مردم متوجه اسلام نشوند، آن را به« پاراكلتوس»( روح تسلى دهنده) تحريف كرده اند!.

دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴

مناظره دوم: مناظره با رأس الجالوت (بزرگ يهود)

آن گاه امام على بن موسى الرضا عليه السلام به رأس الجالوت عالم بزرگ يهود رو كرد و فرمود: تو از من سؤال مى كنى يا من از تو سؤال كنم؟

عرض كرد: من سؤال مى كنم، و هيچ دليلى از تو نمى پذيرم مگر اين كه از تورات باشد يا حداقل از انجيل (كه غير از كتاب خودتان است) يا از زبور داوود يا آن چه در صحف ابراهيم و موسى آمده است.

امام عليه السلام اين شرط را پذيرفت و فرمود: غير از آن چه گفتى، از من قبول نكن!

رأس الجالوت: از كجا نبوت محمّد صلى الله عليه و آله را ثابت مى كنى؟

امام عليه السلام موسى بن عمران و عيسى بن مريم و داوود پيامبران بزرگ خدا به آن شهادت داده اند!

رأس الجالوت شهادت موسى را از كجا اثبات مى كنى؟

امام عليه السلام آيا مى دانى كه موسى به بنى اسرائيل گفت: به زودى پيامبرى از فرزندان برادران شما مى آيد؛ سخن او را بشنويد و كلامش را تصديق كنيد. آيا براى بنى اسرائيل برادرانى جز فرزندان اسماعيل وجود دارد؟ لابد مى دانى اسرائيل فرزند اسحاق و اسحاق برادر اسماعيل است و هر دو فرزندان ابراهيم اند.

رأس جالوت: درست است. اين سخن موسى است.

امام عليه السلام آيا از برادران بنى اسرائيل (از دودمان اسماعيل) كسى غير از محمّد صلى الله عليه و آله ظهور كرده است؟

رأس الجالوت: نه.

امام عليه السلام آيا همين براى تو كافى نيست؟

رأس الجالوت: خوب است، ولى دوست دارم شاهد ديگرى از تورات بياورى.

امام عليه السلام آيا انكار مى كنى كه تورات مى گويد: نورى از طرف سينا آمد و كوه ساعير را روشن ساخت و از كوه فاران هويدا گشت؟

رأس الجالوت: اين جمله را مى دانم، امّا تفسيرش چيست؟

امام عليه السلام امّا نورى كه از طرف سينا آمد، واضح است، همان وحيى است كه بر موسى بن عمران در طور سينا نازل شد، و اما روشن شدن كوه ساعير اشاره به همان كوهى است كه در آن جا بر عيسى بن مريم وحى شد، و منظور از كوه فاران كوهى است دراطراف مكه كه با مكه يك روز فاصله دارد.

آن گاه امام عليه السلام به جمله هايى از كتاب اشعياى نبى و حيقوق نبى استدلال فرمود و سپس اضافه كرد: داوود نيز در زيورش مى گويد: خداوندا كسى را مبعوث كن كه سنت را بعد از فترت احيا كند. آيا كسى را سراغ دارى جز محمّد صلى الله عليه و آله كه اين كار را انجام داده باشد؟

رأس الجالوت: چه مانعى دار كه اين شخص عيسى بوده باشد؟

امام عليه السلام آيا تو نمى دانى كه عيسى هرگز با سنت تورات مخالف نبود و همواره آيين آن را تأييد مى كرد؟ در انجيل نيز آمده است كه فارقليطا بعد از او (مسيح) مى آيد و همه چيز را براى شما تفسير مى كند.

رأس الجالوت: چرا، مى دانم.

امام عليه السلام از همه اين ها گذشته، من از تو سؤالى دارم، بگو ببينم پيامبرت موسى بن عمران به چه دليل فرستاده خدا بوده است؟

رأس الجالوت: او كارهاى خارق العاده اى انجام داده كه هيچ يك از انبياى پيشين انجام نداده اند.

امام عليه السلام مثلًا چه كارى؟

رأس الجالوت: مثلًا شكافتن دريا، تبديل عصا به مار عظيم، ضربه زدن به سنگ و جارى شدن چشمه ها از آن، يد بيضا و امثال آن.

امام عليه السلام راست مى گويى، اين ها دليل خوبى بر نبوت اوست. آيا هر كس كه دست به خارق عادتى زند كه ديگران از انجام مثل آن ناتوان باشند و دعوى نبوت كند، نبايد پذيرفت؟!

رأس الجالوت: نه؛ زيرا موسى نظير نداشت. اگر كسى همان معجزاتى را بياورد كه موسى آورده است، باشد پذيرفت و گرنه لازم نيست.

امام عليه السلام پس چگونه پيامبران پيشين را كه قبل از موسى آمدند، پذيرفته ايد، در حالى كه نه دريا را شكافتند و نه دوازده چشمه آب از سنگ بيرون آوردند و يد بيضايى هم مانند موسى نداشتند و عصا را نيز به مار عظيم تبديل نكردند؟

رأس الجالوت (سخن خود را تغيير داد و گفت): من گفتم هرگاه كسى خارق عادتى انجام دهد كه مردم از انجام مثل آن عاجز باشند، بايد پذيرفت، هر چند مثل معجزه موسى نباشد.

امام عليه السلام پس چرا به نبوت حضرت مسيح اقرار نمى كنيد كه مردگان را زنده مى كرد و افراد نابينا و بيماران صعب العلاج را شفا مى داد و ...؟

رأس الجالوت: مى گويند چنين كارهايى كرده است، ولى ما هرگز نديده ايم!

امام عليه السلام آيا معجزات موسى را با چشم خود ديده اى؟ آيا غير اين است كه افراد موثق از ياران موسى خبر داده اند و اين خبر به طور متواتر به ما رسيده است؟

رأس الجالوت: نه.

امام عليه السلام بنابراين، اگر همين اخبار متواتر از معجزات مسيح خبر دهد، چگونه ممكن است نبوت او را تصديق نكنيد؟

رأس الجالوت در اين جا جوابى نداشت كه بدهد.

امام عليه السلام كار محمد صلى الله عليه و آله نيز چنين است. او يتيم و فقير و درس نخوانده بود، امّا قرآنى آورد كه اسرار تاريخ انبياى پيشين دقيقاً در آن تبيين شده و از حوادث گذشته و آينده خبر داده است، و نيز پيامبر از آن چه مردم در خانه هاى خود مى گفتند يا انجام مى دادند، پرده بر مى داشت و بسيارى معجزات ديگر.

در اين جا رأس الجالوت از سخن باز ماند!

همان گونه كه ملاحظه مى كنيد، امام عليه السلام به شيوه هاى مختلفى استدلال مى كند. نخست، به دليل نقلى استدلال مى فرمايد و سپس به دليل عقلى، يعنى مسئله اعجاز، متوسل مى شود. بزرگ يهود نيز ناچار مى شود هر دو را بپذيرد و در برابر آن تسليم گردد.

دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴

مناظره سوم: مناظره با بزرگ هيربدان‏

امام عليه السلام به بزرگ زردشتيان رو كرد و فرمود: به من بگو اين كه زردشت را پيامبر مى دانى، بر طبق كدام دليل است؟

بزرگ هيربدان: او كارهاى خارق عادتى انجام داده كه هيچ كس قبل از او انجام نداده است. گرچه ما آن را نديده ايم، ولى اخبار پيشينيان ما گواه بر اين معناست.

امام عليه السلام آيا جز اين است كه پيشينيان به شما رسيده و پيروى كرده ايد؟

بزرگ هيربدان: نه.

امام عليه السلام همين گونه ساير امت ها اخبارى به آن ها از معجزات موسى، عيسى، (مخصوصاً) محمّد صلى الله عليه و آله و پيامبران ديگر رسيده است؛ پس چرا اين پيامبران را قبول نداريد و تنها روى زردشت تكيه مى كنيد؟

بزرگ هيربدان خاموش شد و پاسخى نداشت بدهد.

در اين جا امام عليه السلام با روش پاسخ نقضى جواب داد و در واقع، با تكيه بر قاعده عقلى «حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد» به او الزام فرمود كه اگر دليل بر حقانيت زردشت معجزات نقل شده باشد، اين معنا درباره ساير پيامبران بزرگ الهى، مخصوصاً در مورد پيامبر گرامى اسلام كه مدارك اعجاز او بسيار بيشتر و گسترده تر است، نيز صادق است.

اضافه بر اين، معجزه مهم پيامبران اسلام صلى الله عليه و آله قرآن مجيد كه امام عليه السلام قبلًا به آن اشاره فرمو، جنبه عينى و حسى دارد و نياز به تكيه بر تاريخ ندارد. قرآن مجيد موجود است و آثار اعجاز آن نمايان.

دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴

مناظره چهارم: مناظره با عمران صابى (دانشمند شبه ماذى)

هنگامى كه بزرگ هيربدان از ادامه بحث بازماند، امام به حاضران رو كرد و فرمود: آيا در ميان شما كسى هست كه با اسلام مخالف باشد؟ اگر مايل است، بدون اضطراب و نگرانى سؤالاتش را مطرح نمايد.

در اين هنگام، «عمران صابى» كه يكى از متكلمان معروف بود، برخاست و نزد حضرت آمد و گفت: اى دانشمندا بزرگ! اگر خودت دعوت به سؤال نمى كردى، من سؤال مطرح نمى كرد؛ چرا كه من به كوفه، بصره، شام و الجزيره رفته ام و با علماى علم عقايد روبه رو شده ام، ولى كسى را نيافته ام كه براى من ثابت كند خداوند يگانه است و قائم به وحدانيت خويش است. آيا اجازه مى دهى همين مسئله را با تو در ميان بگذارم؟

امام عليه السلام كه تا آن روز با عمران صابى روبه رو نشده بود، ولى‏ نامش را از مردم شنيده بود، فرمود: اگر در ميان اين جماعت عمران صابى باشد، تويى؟

گفت: آرى، منم.

امام عليه السلام سؤال كن، امّا اعتدال را در بحث از دست مده و از كلمات ناموزون و انحراف از اصول انصاف بپرهيز.

عمران صابى: به خدا سوگند، من چيزى جز اين نمى خواهم كه واقعيت را براى من ثابت كنى تا به دامنش چنگ بزنم و از آن صرف نظر نخواهم كرد.

امام عليه السلام هر چه مى خواهى، بپرس.

در اين هنگام، حاضران ازدحام كردند و به يكديگر نزديك شدند. همگى گردن كشيدند و سپس سكوتى مطلق بر مجلس حكم فرما شد تا ببينند اين مناظره حساس به كجا مى انجامد.

عمران صابى: از نخستين وجود در جهان هستى و مخلوقاتش با من سخن بگوى.

از قرائن استفاده مى شود كه منظور عمران صابى پاسخ به دو سؤال مهم در مسئله خداشناسى بود: نخست اين كه خداوند چه هدفى از آفرينش داشت و چه كمبودى از او با آفرينش برطرف مى شد؟ ديگر اين كه آيا آفرينش از عدم صورت گرفته و هيچ ماده اى قبل از آن نبوده؟ و چگونه اين امر تصوّر است؟

امام عليه السلام اكنون كه سؤال كردى، با دقت گوش كن. ما معتقديم خداوند هميشه بوده و يگانه و واحد بوده و چيزى با او نبوده است.

سپس مخلوقات مختلف را ابداع فرمود. جهان را نه در چيزى برپا داشت و نه در چيزى محدود نمود و نه طرح و نقشه اى قبلًا در جهان بود تا مثل آن بيافريند. سپس مخلوقات را به گروه هاى مختلف تقسيم كرد: برگزيده و غير برگزيده، مؤخّر و مقدّم، رنگ و طعم (و غير آن). نه نيازى به آن ها داشت و نه به اين وسيله ارتقاى مقام مى يافت (چرا كه او وجودى است بى نهايت و نامحدود از هر نظر و چنين وجودى منبع تمام كمالات است و كمبودى ندارد تا با آفرينش موجودات برطرف گردد). آيا مى فهمى چه مى گويم اى عمران؟

عمران: بله مولاى من.

امام عليه السلام بدان اى عمران، اگر خداوند براى نيازى جهان را آفريده بود، بايد با قدرتى كه داشت، چندين برابر اين ها را بيافريند؛ چرا كه هر قدر اعوان و ياوران (و عرصه حكومتش) بيشتر باشند، بهتر است و لذا مى گويم آفرينش او براى رفع نيازى نبود (بلكه او فياض است و ذات پاكش مبدأ انواع فيوضات، و آفرينش فيض وجود اوست).

سپس عمران درباره علم خداوند به ذات پاكش در ازل و قبل از آفرينش موجودات كرد و چگونگى علم خداوند به آن ها بعد از وجودشان را جويا شد كه اگر علم او از طريق «ضمير» (و تصور و تصديق درونى) باشد، ذاتش معرض حوادث مى شود. پس پاسخ شنيد كه علم او علم حضورى است و موجودات نزد ذات پاكش‏ حاضرند، و گرنه تسلسل لازم مى آيد؛ چرا كه بايد به آن علم نيز علمى داشته باشد.

سپس عمران از انواع مخلوقات سؤال كرد. امام عليه السلام آن ها را به شش گروه تقسيم فرمود: از محسوسات گرفته تا ماوراى حس، و از جواهر گرفته تا اعراض، و از ذوات گرفته تا اعمال و حركات. هر كدام آفرينش ويژه خود را دارند (و اين تنوع خلقت دليل بر عظمت قدرت اوست).

سپس پرسيد: آيا اين آفرينش گسترده در ذات او تغييرى ايجاد نمى كند؟ گويا عمران گرفتار مسئله قياس در فهم صفات خدا بود؛ چون مى ديد انسان هر كارى انجام مى دهد؛ نوعى دگرگونى و تغيير در خودش به وجود مى آيد و تكامل مى يابد يا مشكلى از مشكلاتش حل مى شود. و خدا را به خود قياس مى كرد. امّا جواب شنيد كه يك وجود قديم و ازلى كه عين هستى مطلق است، دگرگونى در او معنا ندارد. او جامع جميع كمالات است و نقصى در او وجود ندارد كه با آفرينش مخلوقات برطرف گردد.

بعد عمران سؤال كرد كه ذات خدا چيست؟

امام عليه السلام فرمود: او نور است (امّا نه نور ظاهرى و حسّى، بلكه) نور به معناى هدايت كننده همه مخلوقات و تمام اهل آسمان ها و زمين.

باز سؤالات ديگرى در اين باره كه خدا كجاست و مانند آن مطرح كرد و جواب شنيد كه خداوند مكان ندارد.

چيزى نگذشت كه وقت نماز فرا رسيد. امام عليه السلام رو به مأمون كرد و فرمود: وقت نماز فرا رسيده است و بايد به اداى فريضه بپردازيم.

عمران كه از باده روحانى سخن امام مست شده بود و باقى قدح در دست داشت، عرض كرد: مولاى من، جواب مرا قطع مكن كه قلبم نرم و آماده پذيرش شده است!

امام عليه السلام فرمود: عجله مكن! نماز مى خوانيم و باز مى گرديم. امام عليه السلام وارد اندرون شدند و نماز را به جا آوردند، امّا مردم در بيرون پشت سر محمّد بن جعفر (عموى امام عليه السلام) نماز خواندند.

بعد از اداى نماز، امام عليه السلام به مجلس بازگشت و عمران را صدا زد و فرمود: سؤالاتت را ادامه بده.

عمران: آيا ممكن است به اين سؤالم پاسخ فرمايى كه آيا خداوند به ذاتش وجود دارد يا به اوصافش؟

امام عليه السلام ضمن توضيحى او را به اين حقيقت توجه داد كه بسيارى از اين اوصاف كه مى بينى، اوصافى است كه بعد از آفرينش موجودات از ذات پاكش انتزاع مى شود (مثلًا تا مخلوقى آفريده نشده بود، خالق، رازق، رئوف، رحيم، معبود و ... مفهومى نداشت. هر چند علم و قدرت بى پايان در او بود). بنابراين، ذات مقدس او حتى قبل از اوصاف (منظور صفات فعل است، مانند مثال هاى قبل، نه صفات‏

ذات، مانند علم و قدرت) وجود داشته است. امام سپس به تشريح مفاهيم «ابداع»، «مشيت» و «اراده» كه يك حقيقت با سه عنوان اند، پرداخت و از نخستين ابداع در عالم هستى‏ سخن گفت و جالب اين كه امام عليه السلام نخستين ابداع الهى را مسئله «حروف الفبا» شمرد كه كلمات همگى از آن تشكيل مى گردند و اين حروف به طور جداگانه مفهومى ندارند.[1]

عمران پيوسته توضيحات بيشترى از امام عليه السلام مى خواست و امام عليه السلام اين سرچشمه فياض علم، او را بهره مندتر مى ساخت، تا رسيد به آن جا كه امام عليه السلام فرمود: آيا مطالب را خوب درك كردى اى عمران؟ عمران در ميان تعجب حاضران عرض كرد: آرى، به خوبى فهميدم و شهادت مى دهم خداوند همان گونه است كه شما وصف كرديد و وحدانيتش را ثابت نموديد، و نيز گواهى مى دهم كه محمّد صلى الله عليه و اله و سلّم، بنده اوست كه به هدايت و دين حق فرستاده شده است. سپس رو به قبله به سجده افتاد و مسلمان شد. اين جا بود كه شگفتى حضار به اوج رسيد.

نوفلى مى گويد: هنگامى كه علماى كلام مشاهده كردند عمران‏ صابى كه در استدلال بسيار نيرومند بود و هرگز كسى بر او بر او غلبه نكرده بود، در برابر امام على بن موسى الرضا عليه السلام تسليم شد، ديگر كسى از آنان نزديك نيامد و از حضرت چيزى سؤال نكرد.

نقل كننده اين روايت، يعنى نوفلى، مى گويد: مجلس تمام شد و مردم پراكنده شدند و من با جماعتى از دوستان در آن جا بودم. ناگهان محمّد بن جعفر به سراغ من فرستاد. نزد او رفتم، گفت: اين نوفلى، ديدى چه شد؟ به خدا سوگند، من هرگز گمان نمى كردم على بن موسى عليه السلام در چيزى از اين مسائل وارد باشد و هرگز او را به اين امور نشناخته بودم و نشنيده بودم كه در مدينه از اين مباحث سخن گفته باشد يا علماى كلام نزد او اجتماع كرده باشند!

سپس محمّد بن جفعر افزود: من مى ترسم كه اين مرد (مأمون) به او حسد بورزد و او را مسموم سازد يا بلاى ديگرى بر سرش بياورد. به او بگو از اين امور خوددارى كند.

نوفلى مى گويد گفتم: او از من نخواهد پذيرفت. و اين مرد (مأمون) مى خواست او را امتحان كند تا بداند آيا چيزى از علوم پدرانش نزد او هست يا نه؟

گفت: به هر حال، از قول من به ايشان بگو: عمويت از اين ماجرا خشنود نيست و دوست مى دارد و مصلحت مى بيند به دلايلى اين راه ادامه ندهى.

نوفلى مى گويد: هنگامى كه در منزل خدمت امام عليه السلام رسيدم، ماجراى عمويش محمّد بن جعفر را گفتم. امام تبسمى پر معنا فرمود و گفت: خدا عمويم را حفظ كند. مى دانم چرا از اين ماجرا خشنود نيست.

سپس يكى از خادمان را صدا زد و فرمود: به سراغ عمران صابى برو و او را نزد من آور.

گفتم: فدايت شوم، محل او را مى دانم كجاست. او هم اكنون ميهمان بعضى از شيعيان است.

فرمود: اشكالى ندارد. او را سوار كن و نزد من بياور.

هنگامى كه عمران آمد، امام عليه السلام به او خوش آمد گفت و لباس فاخر و مركبى به او هديه داد و ده هزار در هم نيز به عنوان جايزه به او مرحمت فرمود. سپس دستور داد شام را حاضر كردند. مرا سمت‏

راست خود و عمران را سمت چپ نشاند، تا شام پايان يافت. آن گاه به عمران رو كرد و فرمود: فردا نزد ما بيا. مى خواهيم غذاى مدينه براى تو تهيه كنيم. به اين وسيله، حضرت او را مورد تفقد خاص خود قرار داد.

از آن به بعد، عمران مدافع سرسخت اسلام شد، به طورى كه علماى مذاهب مختلف نزد او مى آمدند و دلايل آن ها را باطل مى كرد، تا اين كه ناچار از او فاصله گرفتند. مأمون نيز ده هزار درهم جايزه براى او فرستاد. فضل بن سهل وزير مأمون نيز اموال و مركبى براى او ارسال داشت.[2]

تحليل و بررسى‏

اين حديث پر معنا، گذشته از محتواى اصلى، مخصوصاً با ملاحظه مناظره با عمران صابى، مسائل بسيار مهمى را در حاشيه احتجاجات امام عليه السلام روشن مى كند:

1- مسئله مناظرات امام عليه السلام با پيروان مذاهب و مكتب هاى مختلف توطئه دستگاه خلافت عباسى بود كه به شكست و ناكامى آنان انجاميد و عكس مقصود آن ها را نتيجه داد.

2- امام عليه السلام در اين جلسات، روح آزادمنشى اسلام و گشاده رويى و وسعت نظر در بحث را به همگان نشان داد و ثابت كرد كه بر خلاف گفته بدخواهان و دروغ پردازان، اسلام با زور و سرنيزه و شمشير به مردم جهان تحميل نشده است و يك پيشواى بزرگ اسلامى به مخالفان خود اجازه مى دهد كه هرگونه ايراد و اشكالى دارند، بدون ترس و واهمه مطرح سازند، هر چند بر محور نفى اسلام و حتى نفى توحيد و الوهيت دور بزند.

3- امام عليه السلام با استفاده از آن مجلس كه در نوع خود در آن زمان بى نظير بود و اخبارش در سراسر كشور اسلامى پخش مى شد، رسالت بزرگ خويش را براى كوركردن خطوط انحرافى ضد اسلام كه با نقل دانش هاى بيگانگان به محيط اسلام راه يافته بود، انجام داد.

4- امام عليه السلام ثابت كرد كه يك پيشواى بزرگ اسلامى بايد از تمام مكتب ها آگاه باشد و بايد بتواند با منطق خود آن ها، بر آن ها غلبه كند و حتى از زبان هاى زنده دنيا بى خبر نباشد.

5- با اينكه حتى نزديك ترين دوستان امام عليه السلام از چنان مجلسى مرعوب شده بودند و به خاطر عدم معرفتشان به مقام علمى امام عليه السلام از عواقب آن مجلس بيم داشتند، امام عليه السلام چنان مهارت و قدرتى در بحث از خود نشان داد كه صحنه به كلى عوض شد و همگى در ارزيابى خود از مقام امام عليه السلام شرمنده شدند.

6- امام عليه السلام به مباحثى پرداخت كه در حوزه زندگى او در مدينه كمتر مطرح بود و يا اصلًا سابقه نداشت، امّا دانش سرشار خدادادى امام عليه السلام چنان بود كه گويى همه عمر به اين بحث ها اشتغال داشته است.

7- امام عليه السلام با چند جلسه بحث و گفت وگو، از مخالفان سرسخت اسلام، دوستانى وفادار و علاقه مند ساخت تا از حريم مقدس اسلام در برابر هجوم افكار ضد اسلامى دفاع كنند.

خلاصه، اين مناظرات بركات عجيبى داشت كه براى جهان اسلام بسيار ارزنده بود، هر چند اين بعد وجود امام عليه السلام هنوز به درستى براى بسيارى از ما شناخته نشده است، تا چه رسد به ديگران!



[1]- اين تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه خداوند در آغاز، مواد اصلى تشكيل دهند عالم را كه حكم الفباى عالم هستى را دارند، ايجاد كرد. اين مواد به طور جداگانه بيانگر نظامى نيستند، امّا از تركيب آن ها با يكديگر موجودات مختلف پا به عرص وجود مى گذارند، همان گونه كه از تركيب الفبا لغات گوناگون به وجود مى آيد( دقت كنيد) .

[2]- عيون أخبار الرضا، ج 1، ص 154- 178( با تلخيص)؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 173- 177. كار مأمون و وزيرش سهل مسلماً براى حفض ظاهر بود .

دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴

مناظره پنجم: مناظره با سليمان مروزى (دانشمند كلامى)

در مناظره قبل دانستيم از كسانى كه در اولين مناظره طولانى مجلس مأمون شديداً تحت تأثير قرار گرفتنند، دانشمند معروف آن زمان عمران صابى بود. او كه در بحث و مجادله و فنون آن، آگاهى فراوان داشت، به دست امام على بن موسى الرضا عليه السلام مسلمان شد و با مذهب سابق خود، مذهب صابئان، وداع گفت و يكى از مدافعان سرسخت اسلام و مكتب اهل بيت عليه السلام گرديد.

مقارن اين ايام، سليمان مروزى كه به تعبير مأمون بزرگ ترين متكلم خراسان بود و در رأس علماى علم عقايد در آن خطّه قرار داشت، وارد خراسان شد. مأمون او را احترام فراوان كرد و انعام داد (فكر مى كرد شكار تازه اى به دست آورده و مى تواند او را به جنگ امام على بن موسى الرضا عليه السلام بفرستد تا شايد در بحث و مناظره بر او غلبه كند). از اين رو، به وى گفت: پسر عموى من على بن موسى‏ از حجاز آمده است و او علماى علم كلام و عقايد را دوست مى دارد. اگر مايل هستى، روز ترويه (هشتم ذى الحجه) براى مناظره با او نزد ما بيا، او جوابى داد كه در مقدمه كتاب آورديم و خلاص اش اين بود كه او تمايل نداشت امام عليه السلام را در بحث مغلوب كند و از اعتبار او در انظار بكاهد!

مأمون گفت: اتفاقاً من تو را براى همين منظور دعوت كرده ام! بدين ترتيب، سليمان با اين چراغ سبز مأمون اعلام آمادگى كرد. در اين هنگام، مأمون دعوت محترمانه اى خدمت امام عليه السلام فرستاد.

امام عليه السلام نيز ياسر، خادم مخصوص، و نوفلى را كه از ياران خاصش بود، به اتفاق عمران صابى كه سند زنده اى بر شكست مأمون بود، پيشاپيش نزد مأمون فرستاد و فرمود: من بعداً مى آيم.

نوفلى مى گويد: هنگامى كه بر مأمون وارد شدم و سلام كردم، گفت: برادرم ابوالحسن (على بن موسى الرضا) كجاست؟

گفتم: مشغول پوشيدن لباس است و دستور داده ما جلوتر بياييم. سپس براى عمران صابى از مأمون اجازه خوستم.

مأمون گفت: عمران كيست؟

من (براى اين كه مأمون ناراحت نشود) گفتم: همان كسى كه به دست شما مسلمان شد!

گفت: مانعى ندارد، وارد شود.

مأمون به او خوش آمد گفت (ولى از ارتباط نزديكش با امام عليه السلام ناراحت به نظر مى رسيد و افزود: اى عمران، خوب شد عمرت‏ باقى بود تا در زمره بنى هاشم درآمدى!

عمران (براى اين كه از شر مأمون در امان بماند) گفت: سپاس خدايى را كه مرا به وسيله شما شرافت بخشيد اى اميرمؤمنان!

مأمون از فرصت استفاده كرد و گفت: اى عمران، اين سليمان مروزى از مهم ترين علماى علم كلام در خطه خراسان است.

عمران گفت: او گمان مى كند كه از همه كس در علم كلام در خراسان برتر است، در حالى كه مسئله «بداء» را انكار مى كند!

مأمون گفت: چرا با او مناظره نمى كنى؟[1]

گفت: اين بسته به ميل اوست.

در همين حال، امام عليه السلام وارد شد و فرمود: در چه موضوعى بحث مى كرديد؟

سليمان از فرصت استفاده كرد و به عمران گفت: آيا به داورى على بن موسى عليه السلام در بحث بداء راضى هستى؟

عمران گفت: آرى، امّا به شرط اين كه دليل قانع كننده اى برايم بياورد كه بتوانم آن را به امثال خود ارائه دهم.

در اين جا مأمون به امام عليه السلام عرض كرد: نظر شما درباره اختلاف اين دو نفر چيست؟

گفتار امام عليه السلام در مورد بداء

اما عليه السلام به سليمان رو كرد و فرمود: چگونه بداء را انكار مى كنى، در حالى كه قرآن مى فرمايد: «بديع السموات و الارض»،[2] «و هو الذى يبدؤا الخلق ثم يعيده»[3] و ... (اين ها دليل بر اين است كه خداوند موجودات جهان را ابداء فرموده و اين يكى از معانى بداء است).

ديگر اين كه قرآن مى گويد: «و اخرون مرجون لامر الله اما يعذبهم و اما يتوب عليهم»[4] و «و ما يعمر من من معمر و لاينقص من عمره الّا فى كتاب».[5]

(از اين دو آيه چنين برمى آيد كه ممكن است ظواهر امر نشان دهد فلان شخص مشمول عذاب يا كوتاهى عمر مى گردد، امّا بعداً روشن مى شود كه مشيت الهى به دليل شرايطى بر اين قرار گرفته كه او را ببخشايد يا به او عمر طولانى دهد؛ يعنى در عالم تكوين يا تشريع، دگرگونى بر خلاف ظواهر امور حاصل مى شود) با وجود اين آيات، چگونه مى خوهى بداء را منكر شوى؟

سليمان: آيا روايتى در اين زمينه از پدران گرامى ات به شما رسيده؟

امام عليه السلام آرى، از جدم امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: خداوند دو گونه علم دارد: علمى كه مخزون و پنهان است و جز ذات پاكش كسى از آن آگاهى ندارد و بداء از اين ناحيه حاصل مى شود، و علمى كه به فرشتگان و پيامبرانش تعليم داده و علماى اهل بيت پيامبر ما نيز از آن آگاهى دارند.[6]

سپس امام عليه السلام رو به سليمان كرد و فرمود: من فكر مى كنم تو در مورد انكار بداء از سخنان يهود الهام مى گيرى!

سليمان عرض كرد: به خدا پناه مى برم كه چنين باشد! مگر يهود چه گفته اند؟

امام عليه السلام فرمود: آنها مى گويند: «دست خدا بسته است»! و مقصودشان اين است كه خدا كار خود تمام كرده و هيچ دگرگونى رخ نخواهد داد، در حالى كه خداوند مى فرمايد: «غلت‏ ايديهم و لعنوا بما قالوا»[7] (يعنى دست آن ها بسته باد و به خاطر اين سخن از رحمت خدا دور مانند. درست اين است كه بگوييم دست خدا از هر نظر گشوده است و هر دگرگونى كه مصلحت بداند، ايجاد مى كند و اين است معناى بداء).

سرانجام، سليمان اعتراف كرد كه بداء حق است و به مأمون روكرد و گفت: از امروز به بعد، مسئله بداء را انكار نخواهم كرد.

مأمون افزود: اگر سؤال ديگرى دارى، مطرح كن، امّا انصاف در بحث را فراموش نكن.

تحقيق امام عليه السلام در مورد مسئله اراده‏

سليمان به امام على بن موسى الرضا عليه السلام روكرد و گفت: اجازه مى فرماييد سؤال كنم؟

امام عليه السلام هر چه مى خواهى، سؤال كن.

سليمان: چه مى گويى درباره كسى كه «اراده» را يكى از اوصاف ذات خداوند هم چون حى و سميع و بصير و قدير مى داند؟[8]

امام عليه السلام (براى اين كه بدانى وصف مريد بودن خداوند با سميع و بصير بودن متفاوت است، كافى است در اين نكته دقت كنى كه) مى گويى: «اشياى جهان حادث گرديد و با يكديگر اختلاف يافت، زيرا خداوند اراده كرده چنين باشد»، امّا در مورد سميع و بصير بودن خدا چنين تعبيرى ممكن نيست. اين خود دليل بر اين است كه اين دو وصف يكسان نيستند (يكى از صفات فعل است و ديگرى از صفات ذات).

سليمان: امّا مى دانيم خداوند از ازل مريد بوده.

امام عليه السلام آيا اراده غير از ذات اوست يا عين ذات او؟

سليمان: غير ذات اوست.

امام عليه السلام پس بايد قائل به تعدد امر ازلى باشى؛ چرا كه غير از ذات او وصف قديمى را به نام «اراده» پذيرفته اى!

سليمان: من چيزى را جز ذات او قديم ندانستم.

امام عليه السلام پس مى گويى اراده حادث است؟

سليمان: نه، حادث نيست.

در اين جا بود كه مأمون فرياد زد و گفت: اى سليمان! چرا مكابره مى كنى و جواب سر بالا مى دهى؟ انصاف بده (گاه مى گويى اراده حادث نيست، سپس مى گويى قديم هم نيست؛ پس نه حادث‏ است و نه قديم. اين كه ممكن نيست). مگر نمى بينى جمعى از صاحب نظران در اطراف تو نشسته اند و سخنانت را مى شنوند.

سپس مأمون به امام عليه السلام رو كرد و گفت: ادامه بدهيد. بالاخره او عالم علم كلام در خطه خراسان است!

امام عليه السلام بار ديگر مطلب سابق را تكرار كرد و فرمود: اراده حادث است؛ چرا كه هر گاه چيزى ازلى نباشد، بايد حادث باشد و هنگامى كه حادث نباشد، بايد ازلى باشد.

سليمان: اراده او از اوست، همان گونه كه سميع و بصير بودن و علم از اوست.

امام عليه السلام در ازل چه چيز را اراده كرد؟ لابد خودش را!

سليمان: نه.

امام عليه السلام پس مريد مانند سميع و بصير نيست.

سليمان: خودش را اراده كرد، همان گونه كه به خودش عالم بود!

امام عليه السلام پس وجودش از طريق اراده او بوده است؟

سليمان: آرى! ...

اين جا بود كه مأمون و اطرافيانش خنديدند و امام عليه السلام نيز خنديد و عجز و ناتوانى سليمان ظاهر شد.[9]

امام عليه السلام اى سليمان، بگو ببينم آيا خداوند به آن چه در بهشت و دوزخ است، عالم است؟

سليمان: آرى.

امام عليه السلام آيا آن چه خدا مى داند، تحقق مى يابد (زيرا به عقيده تو اراده او عين علم اوست)؟

سليمان: آرى.

امام عليه السلام بنابراين، ديگر جايى براى اين باقى نمى ماند كه اراده كند چيزى را بر آن ها بيفزايد يا كم كند، در حالى كه در قرآن مى گويد: «كلّما نضجت جلودهم بدّلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب»[10] (هر زمان پوست هاى آن ها (دوزخيان) بسوزد، پوست هاى ديگرى به جاى آن قرار مى دهيم تا عذاب را بچشند).

و نيز مى فرمايد: «لهم ما يشاءون فيها و لدينا مزيد»[11] (بهشتيان آن چه مى خواهند، براى آن ها خواهد بود و نزد ما اضافه بر آن است. اين ها همه نشان مى دهد كه علم او غير از اراده اوست و گرنه اين تغبيرات معنا نداشت).

سپس امام عليه السلام فرمود: بگو ببينم اين كه خداوند مى فرمايد: «و اذا اردنا ان تهلك قرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها»[12] (هنگامى كه اراده كنيم شهر و ديارى را هلاك كنيم، نخست اوامر خود را براى مترفين آن بيان مى داريم و هنگامى كه به مخالفت پرداختند، آن ها را هلاك مى سازيم) آيا معناى اين سخن اين نيست كه اراده امرى حادث است؟

سليمان: چرا.

امام عليه السلام بنابراين، گفتار تو كه اراده عين ذات خداست، باطل است؛ زيرا خداوند نه خود را ايجاد كرده و نه دگرگونى و تغيير در دانشش راه دارد (او از ازل بوده و تا ابد هست بدون هيچ گونه دگرگونى).

به اين ترتيب، امام عليه السلام از طرق مختلف راه را بر او بست و با دلايل گوناگون ثابت فرمود كه اراده از صفات فعل است و حادث است و نمى تواند عين ذات خداوند باشد. سليمان نيز خود را چنان در تنگنا ديد كه قادر بر جواب نبود و از سخن بازماند.

اين شكست بزرگ بر مأمون سخت گران آمد، ولى ناچار به سليمان رو كرد و گفت: اى سليمان، اين مرد عالم ترين فرد بنى هاشم است (و كسى توانايى مقابله علمى با او را ندارد). پس مجلس پايان يافت و مردم متفرق شدند.[13]

توضيحى از مرحوم صدوق‏

محدث بزرگوار مرحوم صدوق بعد از ذكر اين حديث شريف مى گويد:

مأمون از ميان متكلمان فرق مختلف و پيروان مكاتب ضلال هر كس را كه مى شنيد قدرتى در بحث دارد، دعوت مى كرد تا امام عليه السلام را در تنگناى استدلال قرار دهند، و اين به سبب حسدى بود كه نسبت به مقام والاى آن حضرت و دانش او داشت، امّا- به عكس- هر كس با امام عليه السلام وارد مناظره مى شد، به مقام والاى او در علم اعتراف مى كرد و در برابر او خاضع مى شد؛ چرا كه خداوند متعال اراده كرده نور خود را كامل كند و آيين خويش را برترى بخشد و حجت خود را يارى دهد، همان گونه كه در قرآن وعده فرموده است: «انّا لننصر رسلنا و الّذين امنوا فى الحيوه الدّنيا»[14]

بايد بر اين گفتار مرحوم صدوق (ره) افزود كه اگر چه مأمون مى خواست با اين برنامه از موقعيت امام عليه السلام بكاهد، بدون آن كه خود توجه داشته باشد، سه خدمت بزرگ به اسلام و مقام والاى آن حضرت انجام داد:

1- به دليل جاذبه دربار خلافت (بيم و ترسى كه مردم داشتند از يك سو و جوايز كلان مأمون از سوى ديگر)، معروف ترين و فعال ترين دانشمندان مذاهب و فرقه ها به آن جا راه مى يافتند و جلسات مناظره اى كه با هيچ قيمت امكان تشكيل آن در خارج از دربار نبود، برپا مى كردند. اين جلسات به امام عليه السلام مجال بسيار خوبى براى اداى رسالت بزرگ خويش در نشر علوم اسلامى و بستن راه بر مخالفان در آن شرايط حساس تاريخ اسلام مى داد كه اين، يكى از بزرگ ترين آثار غير منتظره ولايت عهدى تحميلى مأمون بر امام عليه السلام بود.

2- مقام والاى اهل بيت عليه السلام و سرّ وجود امامت و خلافت بر حق پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم در اين دودمان آشكار مى گشت؛ مخصوصاً ايرانيان كه از دور مطالبى شنيده و ناديده عاشق شده بودند، اين حقيقت را از نزديك مى ديدند و پيمان مودت و ارادت خويش را راسخ تر مى ساختند و اين امر ضربات سنگين ترى بر پايه هاى حكومت عباسيان وارد مى كرد.

3- سرانجام، روزى فرا مى رسيد كه ايران اسلامى مى بايست از زير سلطه جباران بنى عباس به درآيد، ولى بايد پايان گرفتن حكومت مركزى خلفا مساوى با برچيده شدن اسلام از اين منطقه و ساير مناطق اسلامى نباشد. خوشبختانه عوامل مختلفى، از جمله جلسات عظيم بحث و مناظره دربار مأمون، تفكيك اسلام واقعى را از آن چه خلفا مدعى و مدافع آن بودند، ميسر ساخت و اين نكته مهمى بود.

بنابراين، در كنار توطئه هاى سياسى دربار مأمون، مسائل مهم‏ ديگرى تحقق يافت كه مأمون و ديگر خلفاى عباسى از آن بى خبر بودند و اراده الهى به آن تعلق گرفته بود.

يادآورى لازم‏

ذكر اين نكته نيز لازم است كه بحث «بداء» از پيچيده ترين مسائلى بود كه دانشمندان كلام در آن زمان با آن روبه رو بودند. آنان نمى توانستند آن همه اخبار اسلامى را در مسئله بداء انكار كنند، مخصوصاً اخبارى كه بر تأثير دعا و شفاعت و انفاق فى سبيل الله و صله رحم و امثال آن در برآورده شدن حوائج، آمرزش گناهان، طول عمر و دفع مرگ و ميرهاى ناگهانى و مانند آن دلالت دارد، كه از مصاديق روشن بداء محسوب مى شود. براى آنان اين سؤال پيش مى آمد كه آيا در اين گونه موارد كه مقدّرات تغيير مى يابد، خداوند از كار خود پشيمان مى گردد؟ اين امرى است محال. آيا مجهولى بر او آشكار مى گردد كه وضع را تغيير مى دهد؟ اين با علم بى پايان او سازگار نيست. پس تغيير اراده او دراين گونه موارد چه معنايى دارد؟

علماى مكتب اهل بيت عليه السلام با استفاده از معيارها و ضوابط و تعليمات اين مكتب، پرده از روى اين سرّ بزرگ برداشتند و گفتند: بداء چيزى است انكار ناپذير، و طبق حديث معروف‏

«ما عرف الله حقّ معرفته من لم يعرفه بالبداء»

كسى كه خدا را به بداء نشناسد، او را چنان كه بايد، نشناخته است.

به نظر علماى شيعه، قضاى الهى و مشيت و اراده او بر دو گونه است. قضا و اراده حتمى، و قضا و اراده مشروط. قضا و ارده حتمى قابل تغيير و دگرگونى نيست و به تعبير ديگر، «علت تامّه» است، امّا قضاى مشروط با وجود يا عدم شرطش دگرگون مى شود، و به تعبير ديگر، مقتضى يا «علت ناقصه» است.

مسائل مربوط به شفاعت و تأثير دعا و انفاق فى سبيل الله و صله رحم و توبه و مانند اين ها همه به قضاى مشروط باز مى گردد، كه اگر نباشد، تمام درها به روى انسان ها بسته مى شود و همگى در بن بست جبر قرار مى گيرند.

به عبارت ديگر، بعضى از مسائل در «لوح محفوظ» ثبت است كه قابل دگرگونى نيست و بعضى ديگر در لوح «محو و اثبات» قرار دارد. سعادت و شقاوت ما از قسم دوم است و به اعمال ما و تصميم و اراده ما بستگى دارد، و اراده و مشيت الهى نيز در اين جا بر طبق كوشش ما و بر طبق اعمالى است كه انجام مى دهيم. حقيقت بداء اين است (دقت كنيد). توضيح بيشتر در اين زمينه را در كتاب آيين ما مطالعه فرماييد.



[1]- شرح معناى بداء از نظر تكوين و تشريع، در كلام امام عليه السلام خواهد آمد.

[2]( 1). بقره/ 117 و انعام/ 101.

[3]( 2). روم/ 27.

[4]( 3). توبه/ 106.

[5]( 4). فاطر/ 11.

[6]( 1). علم نخست، علمى است قطعى و مشروط به هيچ شرطى نيست و لذا دگرگونى در آن راه ندارد، امّا دومى مشروط به شرايطى است كه اگر آن شرايط حاصل گردد، معلوم تحقق مى يابد، در غير اين صورت، نه. مثلًا كسى به دليل انجام گناهى بناست مشمول عذاب الهى و نزول بلا گردد، ولى بعداً توبه مى كند يا كار خيرى انجام مى دهد كه عمل سوء او را جبران مى نمايد. اين جاست كه براى كسانى كه از اين شرايط آگاه نبودند، دگرگونى و بداء رخ مى دهد( دقت كنيد) .

[7]( 1). مائده/ 63.

[8]- در اين كه اراده از صفات ذات است يا صفات فعل، در ميان علماى علم كلام بحث و گفت وگوست. آخرين سخن دراين زمينه اين است كه اراده دو گونه است: اراد فاعلى و اراد فعلى. اولى به علم خداوند به نظام احسن بازگشت مى كند و علم جزء صفات ذات است، امّا دومى جزء صفات فعل محسوب مى شود. تكى امام عليه السلام در اين بحث ها روى معناى دوم است. زيرا در بيشتر آيات و روايات هنگامى كه« اراده» گفته مى شود، همين معنا مورد نظر است.

[9]- زيرا اراد خداوند را علت وجود خداوند گرفت و ازليت او را انكار كرد و اين به سبب بن بست سختى بود كه امام عليه السلام در استدلال براى او ايجاد فرمود .

[10]- نساء/ 56.

[11]- ق/ 35 .

[12]-  اسراء/ 16.

[13]- عيون أخبار الرضا، ج 1، ص 179 به بعد؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 177 .

[14]- عافر/ 51؛ عيون أخبار الرضا ج 1، ص 179 به بعد؛ بحار الأنوار، ج 49، ص 177 .

دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴

مناظره ششم: مناظره با على بن محمّد بن جهم درباره عصمت انبيا عليهم السلام‏

اين مناظره نيز در دربار مأمون واقع شد، چنان كه اباصلت هروى مى گويد: هنگامى كه مأمون پيروان مذاهب و مكاتب مختلف يعنى يهود، نصارا، مجوس، صابئين و ساير فرق و علماى اسلام را در دربار

خود گردآورد تا با امام على بن موسى الرضا عليه السلام مناظره كنند، هر كس در برابر آن حضرت عرض اندام كرد، با پاسخ دندان شكنى روبه رو شد و خاموش گشت. در اين ميان، نوبت به على بن محمّد بن جهم كه از علماى معروف اهل سنت بود، رسيد.

او به امام عليه السلام رو كرد و گفت: عقيده شما درباره عصمت انبيا چيست؟ آيا شما همه را معصوم مى دانيد؟

امام عليه السلام: آرى.

ابن جهم: پس اين آيات را كه ظاهرش صدور گناه از آنان است، چگونه تفسير مى كنى؟ مثلًا قرآن درباره آدم مى فرمايد:

«و عصي آدم ربّه فغوي»[1]

آدم به پروردگارش عصيان كرد و از پاداش او محروم ماند.

درباره يونس مى گويد:

«و ذا النّون اذ ذهب مغاضباً فظنّ ان لن نقدر عليه»[2]

يونس خشمگين از ميان قوم خودش رفت و گمان كرد بر او تنگ نخواهيم گرفت.

درباره يوسف مى گويد:

«و لقد همّت به و همّ بها»[3]

زليخا قصد يوسف كرد و يوسف قصد او را.

در مورد داوود مى فرمايد:

«و ظنّ داوود انّما فتنّاه فاستغفر ربّه»[4]

داوود گمان كرد ما او را امتحان كرده ايم و از كار خود توبه كرد.

درباره پيامبرش محمّد صلى الله عليه و آله و سلّم مى فرمايد:

«و تخفي في نفسك ما الله مبديه»[5]

تو در دل چيزى (درباره همسر زيد) پنهان داشتى كه خدا آن را آشكار ساخت.

امام عليه السلام فرمود: واى بر تو! گناهان زشت را به پيامبران الهى نسبت مده و كتاب خدا را به رأى خود تفسير مكن كه خداوند فرموده: تأويل (و تفسير) آن را جز خدا و راسخان در علم نمى دانند. اكنون پاسخ سؤالاتت را بشنو.

امّا درباره آدم عليه السلام خداوند او را حجت در زمين و نماينده خود در بلادش قرار داده بود. آدم براى بهشت آفريده نشده بود (و شكونتش در بهشت موقتى بود و بهشت سراى تكليف نبود). عصيان آدم (و ترك اولاى او) در بهشت رخ داد، نه در زمين، و عصمت بايد در زمين باشد و مقادير امر الهى تكميل گردد (و

آدم الگو و رهبرى براى مردم جهان باشد). لذا هنگامى كه به زمين گام نهاد، خداوند او را حجت و خليفه معصوم قرار داد، چنان كه در حق او مى فرمايد:

«انّ الله اصطفي آدم و نوحاً و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين»[6]

خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان برگزيد.

اين گزينش، خود دليل بر معصوم بودن اين رهبران است؛ زيرا گزينش براى رهبرى بدون عصمت، موجب نقض غرض است.

امّا در مورد يونس عليه السلام منظور از «لن نقدر عليه» اين نيست كه او گمان كرد خداوند قادر بر (مجازات) او نيست، بلكه به معناى اين است كه او گمان كرد خداوند بر او تنگ نمى گيرد (و ترك اولايى نكرده است)، همان گونه كه در آيه ديگر قرآن آمده: «و امّا اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه ...»[7] (امّا هنگامى كه خداوند انسان را مبتلا سازد و روزى را بر او تنگ بگيرد ...)؛ زيرا اگر او گمان كرده بود خداوند قادر بر (مجازات) او نيست، كافر مى شد (و كفر از ساحت مقدس انبيا به دور است).

امّا در مورد يوسف عليه السلام منظور اين است كه زليخا قصد كام گيرى از يوسف كرد و يوسف قصد قتل وى نمود، اگر او را زياد تحت فشار براى عمل خلاف عفت قرار دهد (چرا كه فوق العاده از اين پيشنهاد ناراحت شده بود)، امّا خداوند (در حق او لطف كرد و) او را از قتل زليخا و عمل خلاف عفت دور ساخت، همان گونه كه مى فرمايد: «كذلك لنصرف عنه السّوء و الفحشاء» (سوء اشاره به قتل و فحشا اشاره به عمل منافى عفت است).[8]

امام عليه السلام: بگو ببينم در داستان داوود شما چه مى گوييد؟

على بن محمّد جهم افسانه اى ساختگى را شبيه آن چه در تورات كنونى آمده است، در اين جا ذكر كرد كه خلاصه اش چنين است:

داوود در محراب خود مشغول نماز بود كه شيطان به صورت پرنده زيبايى در برابر او نمايان شد. داوود نمازش را شكست و به دنبال آن پرنده به پشت بام رفت. آن جا چشمش به درون خانه همسايه و بر اندام زن زيبايى كه در حال غسل كردن بود افتاد و دل بسته او شد. داوود براى از ميان برداشتن مانع، دستور داد همسر آن زن را (كه يكى از افسران ارشد لشكر وى بود) و اوريا نام داشت، پيشاپيش صفوف به ميدان نبرد بفرستند. هنگامى كه او كشته شد، داوود همسرش را به ازدواج خود درآورد.[9]

هنگامى كه سخن به اين جا رسيد امام عليه السلام بر اثر شدّت ناراحتى دست بر پيشانى زد و فرمود: «انا الله و انا اليه راجعون». شما پيامبر بزرگى را به سستى در نماز و ارتكاب عمل خلاف عفت (قبل از ازدواج رسمى با او) و سپس قتل انسان بى گناهى متهم مى كنيد؟!

على بن محمّد بن جهم عرض كرد: پس گناه داوود كه خداوند در آيه فوق به آن اشاره كرده، چه بود؟

امام عليه السلام واى بر تو! گناهى نداشت. او گمان كرد خداوند كسى را از وى داناتر نيافريده است. «خداوند دو فرشته را مأمور كرد تا از محراب او بالا روند و بگويند: ما دو نفر با هم نزاع داريم و يكى بر ديگرى ستم كرده است. ميان ما به حق داورى كن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدايت كن. اين يك برادر من است. او 99 ميش دارد و من يكى دارم، ولى او اصرار مى كند كه اين يكى را نيز به او واگذارم و او در سخن بر من غلبه كرده و از من گوياتر است».[10]

در اين جا داوود در قضاوت عجله كرد و بى آن كه از مدعى تقاضاى دليل و بينه كند، به او رو كرد و گفت: «اين برادرت به تو ستم كرده كه همان يك ميش تو را هم مطالبه كرده است» و حتى توضيح و دفاع لازم را از مدعى بر ضدّ او نخواست. گرچه حكم نهايى نكرده بود، امّا همين عجله در اين گفتار، ترك اولايى بود كه از داوود سر زد. سپس متوجه شد و در مقام جبران برآمد و استغفار كرد و خداوند نيز اين ترك اولى را بر او بخشيد. اين بود خطاى داوود، نه آن چه شما مى گوييد.

سپس امام عليه السلام افزود: مگر نمى بينى خداوند بعد از اين ماجرا مى گويد:

«يا داوود انّا جعلناك خليفة في الارض فاحكم بين النّاس بالحقّ و لا تتّبع الهوي»[11].

اى داوود، ما تو را خليفه و نماينده خود در زمين قرار داديم. در ميان مردم به حق داورى كن و از هواى نفس پيروى مكن.

(اگر داوود- العياذ بالله- مرتكب آن جنايات عظيم و گناهان بزرگ شده بود، چگونه خداوند چنين مقام و منصبى به او مى بخشيد و چگونه او را مورد عفو و بخشش قرار مى داد؟! پس بدان همه آن ها خرافات است).

اين جهم پرسيد: پس داستان ازدواج با همسر اوريا چه بوده‏ است؟

امام عليه السلام فرمود: جريان چنين بود كه در آن زمان هر گاه زنى شوهرش از دنيا مى رفت يا كشته مى شد، هرگز ازدواج نمى كرد. خداوند به داوود اجازه داد با همسر اوريا كه در حادثه اى كشته شده بود، ازدواج كند (تا اين رسم نادرست برافتد). داوود صبر كرد هنگامى كه همسر اوريا از عده درآمد، با او ازدواج كرد (بدون آن كه مسئله ديگرى در كار باشد)، لكن چون اين امر در ميان مردم آن زمان سابقه نداشت، بر آن ها گران آمد (و داستان ها پيرامون آن به هم بافتند).

امّا در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلّم و همسر پسر خوانده اش زيد كه قرآن مى گويد: «تو چيزى را در دل پنهان مى داشتى كه خداوند آن را آشكار ساخت»: ماجرا از اين قرار بود كه خداوند قبلًا نام همسران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم را در اين جهان به او فرموده بود و در ميان آن ها نام زينب دختر حجش بود كه آن روز در قيد زوجيت پسر خوانده پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم زيد بن حارثه بود، ولى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم اين نام را در دل خود مخفى مى داشت تا مبادا بهانه‏

اى به دست منافقان بيفتد و بگويند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم به زن شوهر دارى چشم داشتى دارد (امّا حوادث آينده و جدايى آن زن از همسرش با اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلّم، اصرار داشت جدا نشود، نشان داد كه چنين امرى از قبل مقدّر بوده است).

اين را نيز بدان كه خداوند در ميان تمام خلق خود، تنها عهده دار اجراى عقد سه زن شد: حوا را براى آدم عليه السلام و زينب را براى رسول‏ خدا صلى الله عليه و آله و سلّم و فاطمه سلام الله عليها، را براى على عليه السلام عقد كرد.

اين جا بود كه على بن محمّد بن جهم به گريه افتاد عرض كرد: اى فرزند رسول خدا، من توبه مى كنم و تعهد مى نمايم كه از امروز به بعد درباره پيامبران خدا جز آن چه شما فرموديد، نگويم.[12]

بايد توجه داشت كه درباره عصمت انبيا گروهى راه خطا پيموده اند و گروه ديگرى در نيمه راه مانده اند. تنها گروهى كه عصمت آنان را به طور كامل پذيرفته اند، پيروان مكتب اهل بيت عليه السلام مى باشند كه با هدايت آنان به سر منزل مقصود رسيده اند.



[1]- طه/ 121.

[2]- انبياء/ 87.

[3]-يوسف/ 23.

[4]- ص/ 23.

[5]- احزاب/ 37 .

[6]- آل عمران/ 33. اين سخن را به عبارت ديگرى نيز مى توان بيان كرد و آن اين كه: اصولًا بهشت دار تكليف نبوده و بنابراين، گناه و عصيان در آن جا مفهوم نداشته است، امّا هنگامى كه آدم قدم به دار تكليف و صحن زمين گذاشت، اطاعت و عصيان مفهوم پيدا كرد و خداوند به او مقام عصمت داد. جالب توجه اين كه همين سؤال را مأمون در مجلس ديگرى شخصاً از امام عليه السلام پرسيد و طبق اين روايت، امام عليه السلام پاسخ ديگرى به او داد كه راه ديگرى براى پاسخ به ماجراى آدم است .

[7]- فجر/ 16 .

[8]- يوسف/ 24. توجه داشته باشيد كه كلم« هم»( قصد كردن) در هر دو مورد مطلق است و بايد متعلّق آن را از قرائن دريافت. در مودر زليخا كه مطلب روشن است، امّا در مورد يوسف، امام عليه السلام به ذيل آيه استشهاد فرموده كه مى گويد:« ما مى خواستيم بدى و فحشا را از او دور سازيم». لابد بدى در اين جا چيزى غير از فحشاست و مى تواند شاهد بر مسئل قتل باشد. البته اين آيه پاسخ ديگرى نيز دارد كه در تفسير نمونه ذكر كرده ايم. البته وجود چند راه حل براى يك آيه مانعى ندارد .

[9]- اين افسان خرافى و بسيار رسوا با مختصر تفاوتى و با شرح و بسط بيشترى در تورات كنونى، در كتاب دومو اشموئيل، فصل 11( جمله هاى 2 تا 27) آمده است.

[10]- ص/ 21 و 22 .

[11]- ص/ 26 .

[12]- عيون أخبار الرضا، ج 1، ص 153- 155( با تلخيص) .

دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴

مناظره هفتم: مناظره با پيروان مكاتب مختلف در بصره‏

نه تنها كاخ مأمون به بركت وجود امام عليه السلام كانون بحث و مناظرات علمى شد و به وسيله امام على بن موسى الرضا عليه السلام نور آفتاب اسلام از آن جا به نقاط دور دست تابيد، بلكه در بصره نيز يك بار چنين ماجرايى انفاق افتاد.

مى دانيم بصره دروازه عراق و دز آن زمان يكى از دروازه هاى مهم اسلام بود. بعد از گسترش اسلام، راه يابى بسيارى از مكتب ها و مذاهب مختلف به كانون اسلام از دروازه بصره بود. اصولًا بندرگاه هاى مهم در طول تاريخ، هميشه محل انتقال فرهنگ ها اعم از زشت و زيبا بوده اند، همانند بندرگاه اسكندريه در مصر و آتن در يونان و استانبول در تركيه.

بى جهت نيست كه اميرمؤمنان على عليه السلام در نامه اى به عبدالله ابن عباس نوشته است، مى فرمايد:

«و اعلم انّ البصرة مهبط إبليس، و مغرس الفتن، فحادث اهلها بالاحسان اليهم، و احلل عقدة الخوف عن قلوبهم».[1]

بدان كه بصره محل نزول شيطان و كشتزار فتنه هاست! با مردمش به احسان رفتار كن و عقده هاى ترس را از قلوبشان بگشا [و آغوش اسلام را براى پذيرش آن ها باز كن تا به سراغ راه ديگرى نروند].

طبق روايت مشروحى كه قطب راوندى در كتاب الخرائج آورده، هنگامى كه آتش فتنه در بصره بالا گرفت و فرق مختلف و مكتب هاى گوناگون آن جا را پايگاه فعاليت خود قرار دادند، امام على بن موسى الرضا عليه السلام براى خاموش كردن آتش فتنه با استفاده از يك فرصت كوتاه به بصره آمد و با اقوام و گروه هاى مختلف به بحث و گفت و گو نشست و از همه آن ها دعوت فرمود كه در مجلسى حضور يابند، از علماى بزرگ مسيحى گرفته تا علماى يهودى و كسان ديگر. سپس فصول مختلف انجيل و بشاراتى را كه درباره پيامبران اسلام عليه السلام در آن آمده، تا بشارات اسفار مختلف تورات و زبور همه را برشمرد.

سپس به توده مردم مسلمان كه در آن مجلس حضور داشتند. رو كرد و در بخشى از سخنانش چنين فرمود: اى مردم، آيا كسى كه با مخالفانش به آيين و كتاب شريعت خود آن ها احتجاج و استدلال‏ كند، از همه با انصاف تر نيست؟

عرض كردند: چرا.

فرمود: بدانيد امام بعد از محمّد صلى الله عليه و آله و سلّم فقط كسى است كه برنامه هاى او را تداوم بخشد، و مقام امامت تنها براى كسى زيبنده است كه با تمام امت ها و پيروان مذاهب مختلف با كتاب خود آن ها گفت وگو كند. مسيحيان را با انجيل، يهوديان را با تورات، و مسلمانان را با قرآن قانع سازد و عالم به جميع لغت باشد و با هر قومى با زبان خودشان سخن گويد و علاوه بر همه اين ها، با تقوا و از هر عيب و نقصى پاك باشد. هم چنين عدالت پيشه، با انصاف، حكيم، مهربان، باگذشت، پرمحبت، راست گو، مشفق، نيكوكار، امين، درست كار و مدبّر باشد.[2] به اين ترتيب، امام عليه السلام حجت را بر اهل بصره تمام كرد و رسالت خود را در پاسدارى از حريم اسلام انجام داد.



[1]- نهج البلاغه، نامه 18 .

[2]- الخرائج و الجرائح، ص 204- 206( با تلخيص) .

دوشنبه ۲ شهریور۱۳۹۴
ولادت امام حسن مجتبی

کریم اهل بیت علیه السلام

 

بر همه کرامت دوستان مبارک

نمازه و روزتون قبول

چهارشنبه ۱۰ تیر۱۳۹۴
پیامبر رحمت در نگاه مرجع تقلید شیعه حضرت آیه الله شبیری زنجانی

منبع سایت معظم له

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِلْإِسْلَامِ وَ عَلَّمَنَا الْقُرْآنَ وَ مَنَّ عَلَيْنَا بِمُحَمَّدٍ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ)

بدون شک شناخت ابعاد شخصيت عظيم و آسماني پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) هرگز براي ما آسان نيست.شخصیتی که خداوند متعال او را در کلام خویش به «خُلق عظیم» می ستاید: «و انّک لَعلی خُلُقٍ عظیم».

از سوی دیگر نزدیک ترین انسانها به نبی گرامی اسلام (‏صلی الله علیه و آله) و آگاه ترین انسانها به شخصیت آن پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) ‏معصومین علیهم السلام می باشند بنابراین بهترین راه برای شناخت پیامبر اعظم‏(صلی الله علیه و آله) ‏مراجعه به سخنان گهربار حضرات معصومین علیهم السلام می باشد. در این نوشتار به اختصار به برخی از فرازهای نورانی صحیفه سجادیه در رابطه با توصیف شخصیت پیامبر ‏(صلی الله علیه و آله) ‏ می پردازیم.

سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳

بسم‌ الله الرّحمن الرّحیم

به عموم جوانان در اروپا و امریکای شمالی
حوادث اخیر در فرانسه و وقایع مشابه در برخی دیگر از کشورهای غربی مرا متقاعد کرد که درباره‌ی آنها مستقیماً با شما سخن بگویم. من شما جوانان را مخاطب خود قرار میدهم؛ نه به این علّت که پدران و مادران شما را ندیده می‌انگارم، بلکه به این سبب که آینده‌ی ملّت و سرزمینتان را در دستان شما میبینم و نیز حسّ حقیقت‌جویی را در قلبهای شما زنده‌تر و هوشیارتر می‌یابم. همچنین در این نوشته به سیاستمداران و دولتمردان شما خطاب نمیکنم، چون معتقدم که آنان آگاهانه راه سیاست را از مسیر صداقت و درستی جدا کرده‌اند.
سخن من با شما درباره‌ی اسلام است و به‌طور خاص، درباره‌ی تصویر و چهره‌ای که از اسلام به شما ارائه میگردد. از دو دهه پیش به این سو ــ یعنی تقریباً پس از فروپاشی اتّحاد جماهیر شوروی ــ تلاشهای زیادی صورت گرفته است تا این دین بزرگ، در جایگاه دشمنی ترسناک نشانده شود. تحریک احساس رعب و نفرت و بهره‌گیری از آن، متأسّفانه سابقه‌ای طولانی در تاریخ سیاسی غرب دارد. من در اینجا نمیخواهم به «هراس‌های» گوناگونی که تاکنون به ملّتهای غربی القاء شده است، بپردازم. شما خود با مروری کوتاه بر مطالعات انتقادی اخیر پیرامون تاریخ، می‌بینید که در تاریخنگاری‌های جدید، رفتارهای غیر صادقانه و مزوّرانه‌ی دولتهای غربی با دیگر ملّتها و فرهنگهای جهان نکوهش شده است. تاریخ اروپا و امریکا از برده‌داری شرمسار است، از دوره‌ی استعمار سرافکنده است، از ستم بر رنگین‌پوستان و غیر مسیحیان خجل است؛ محقّقین و مورّخین شما از خونریزی‌هایی که به نام مذهب بین کاتولیک و پروتستان و یا به اسم ملیّت و قومیّت در جنگهای اوّل و دوّم جهانی صورت گرفته، عمیقاً ابراز سرافکندگی میکنند.
این به‌خودی‌خود جای تحسین دارد و هدف من نیز از بازگوکردن بخشی از این فهرست بلند، سرزنش تاریخ نیست، بلکه از شما میخواهم از روشنفکران خود بپرسید چرا وجدان عمومی در غرب باید همیشه با تأخیری چند ده ساله و گاهی چند صد ساله بیدار و آگاه شود؟ چرا بازنگری در وجدان جمعی، باید معطوف به گذشته‌های دور باشد نه مسائل روز؟ چرا در موضوع مهمّی همچون شیوه‌ی برخورد با فرهنگ و اندیشه‌ی اسلامی، از شکل‌گیری آگاهی عمومی جلوگیری میشود؟
شما بخوبی میدانید که تحقیر و ایجاد نفرت و ترس موهوم از «دیگری»، زمینه‌ی مشترک تمام آن سودجویی‌های ستمگرانه بوده است. اکنون من میخواهم از خود بپرسید که چرا سیاست قدیمی هراس‌افکنی و نفرت‌پراکنی، این‌بار با شدّتی بی‌سابقه، اسلام و مسلمانان را هدف گرفته است؟ چرا ساختار قدرت در جهان امروز مایل است تفکر اسلامی در حاشیه و انفعال قرار گیرد؟ مگر چه معانی و ارزشهایی در اسلام، مزاحم برنامه‌ی قدرتهای بزرگ است و چه منافعی در سایه‌ی تصویرسازی غلط از اسلام، تأمین میگردد؟ پس خواسته‌ی اوّل من این است که درباره‌ی انگیزه‌های این سیاه‌نمایی گسترده علیه اسلام پرسش و کاوش کنید.
خواسته‌ی دوم من این است که در واکنش به سیل پیشداوری‌ها و تبلیغات منفی، سعی کنید شناختی مستقیم و بی‌واسطه از این دین به دست آورید. منطق سلیم اقتضاء میکند که لااقل بدانید آنچه شما را از آن میگریزانند و میترسانند، چیست و چه ماهیّتی دارد. من اصرار نمیکنم که برداشت من یا هر تلقّی دیگری از اسلام را بپذیرید بلکه میگویم اجازه ندهید این واقعیّت پویا و اثرگذار در دنیای امروز، با اغراض و اهداف آلوده به شما شناسانده شود. اجازه ندهید ریاکارانه، تروریست‌های تحت استخدام خود را به عنوان نمایندگان اسلام به شما معرفی کنند. اسلام را از طریق منابع اصیل و مآخذ دست اوّل آن بشناسید. با اسلام از طریق قرآن و زندگی پیامبر بزرگ آن (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌و‌سلّم) آشنا شوید. من در اینجا مایلم بپرسم آیا تاکنون خود مستقیماً به قرآن مسلمانان مراجعه کرده‌اید؟ آیا تعالیم پیامبر اسلام (صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) و آموزه‌های انسانی و اخلاقی او را مطالعه کرده‌اید؟ آیا تاکنون به جز رسانه‌ها، پیام اسلام را از منبع دیگری دریافت کرده‌اید؟ آیا هرگز از خود پرسیده‌اید که همین اسلام، چگونه و بر مبنای چه ارزشهایی طیّ قرون متمادی، بزرگترین تمدّن علمی و فکری جهان را پرورش داد و برترین دانشمندان و متفکّران را تربیت کرد؟
من از شما میخواهم اجازه ندهید با چهره‌پردازی‌های موهن و سخیف، بین شما و واقعیّت، سدّ عاطفی و احساسی ایجاد کنند و امکان داوری بیطرفانه را از شما سلب کنند. امروز که ابزارهای ارتباطاتی، مرزهای جغرافیایی را شکسته است، اجازه ندهید شما را در مرزهای ساختگی و ذهنی محصور کنند. اگر چه هیچکس به‌صورت فردی نمیتواند شکافهای ایجاد شده را پر کند، امّا هر یک از شما میتواند به قصد روشنگریِ خود و محیط پیرامونش، پلی از اندیشه و انصاف بر روی آن شکافها بسازد. این چالش از پیش طراحی شده بین اسلام و شما جوانان، اگر چه ناگوار است امّا میتواند پرسش‌های جدیدی را در ذهن کنجکاو و جستجوگر شما ایجاد کند. تلاش در جهت یافتن پاسخ این پرسش‌ها، فرصت مغتنمی را برای کشف حقیقت‌های نو پیش روی شما قرار میدهد. بنابراین، این فرصت را برای فهم صحیح و درک بدون پیشداوری از اسلام از دست ندهید تا شاید به یمن مسئولیّت‌پذیری شما در قبال حقیقت، آیندگان این برهه از تاریخ تعامل غرب با اسلام را با آزردگی کمتر و وجدانی آسوده‌تر به نگارش درآورند.

سیّدعلی خامنه‌ای
1/بهمن/

جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳

پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم )

نگران انجام مسئوليت هاي الهي

و

به ثمررساندن رسالت هاي خويش بود

و

از تهديد و ارعاب وحشتي نداشت و از شجاع ترين افراد بود

جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳

پيامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم )

انسان ها را از

« انزوا و خودگرايي »

به

« هم گرايي »

فرا خواند

و

از تفرقه دور ساخت

و

به وحدت فرا خواند

و

اختلاف ها و دشمني ها را

به

اتحادها و دوستي ها رساند

جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳

اصول برجسته سيره اجتماعي پيامبر(صلي الله عليه وآله)

1. يكرنگي و صداقت

2. همزيستي مسالمت آميز

3. عدالت خواهي

4. رعايت عهد و پيمان

5. عفو و گذشت در حقوق شخصي

6. خيرخواهي

7. عنايت ويژه نسبت به مؤمنان

الف. محبت به مؤمنان

ب. تكريم مؤمنان

ج. تواضع نسبت به مؤمنان

د. همنشيني با مؤمنان

8. مبارزه و قاطعيت در برابر كفّار محارب و مسلمانان فاسق

الف. مقابله با كفّار محارب.

ب. برخورد با اخلالگران امنيت اجتماعي

ج. برخورد با اخلالگران امنيت فرهنگي

جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳

پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم )

حق اظهارنظر را براي همه محفوظ مي دانست

و

با اين که فکر سيال وهوش سرشارش در تشخيص مصالح امور بر همگان برتري داشت به افکار مردم بي اعتنايي نمي کرد

و

نظر مشورتي ديگران را مورد توجه قرار مي داد

جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳

قران کريم پيامبر را اسوه و الگوي معرفي مي کند و الگو قرار دادن يعني ويژگي هاي آن حضرت را در عمل بر کارهايت وفق دادن و مثل او شدن البته به اندازه توان خود چرا که کسي را ياراي رسيدن به پيامبر اسلام صلي الله عليه و اله و سلم نيست و اين ويژگي ها عبارتند از :

1.  پيشقدمي در کارها

2. نفي شخصيت پرستي

3.منافق ستيزي

4. بلندنظري و سعه صدر

5. اعتدال گرايي

6. مردمي بودن

7. نخواستن امتياز ويژه

8. سادگي و بي آلايشي

9. احترام به افکار عمومي

10.شجاعت

11. ايجاد همبستگي

12.  عدالت گرايي

ندانم کدامين سخن گويمت

که والاتري زآنچه من گويمت

چه وصفت کند سعدي ناتمام

عليک الصلوه اي نبي والسلام

جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳

 

بى ترديد پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) شخصيت يكتا و بى نظير جهان در تمام ابعاد زندگى (مادى و معنوى و دنيوى و اخروى) است چنان كه كتاب آسمانى قرآن كريم و سيره‏ى تاريخى آن بزرگوار، در طول زندگى خود به اين مطلب شهادت مى‏دهد. اما آن چه كه مى‏تواند تصديق كننده‏ى قرآن كريم و تاريخ زندگى آن بزرگوار باشد و آن شخصيت جهانى را به جهانيان معرفى نمايد؛ اظهار نظر دانشمندان بزرگ اعم از مسلمان و غير مسلمان است كه در طول تاريخ به تمجيد ابعاد مختلف زندگى آن حضرت پرداخته اند.

در اين نوشتار سعى شده ديدگاه‏هاى دانشمندان غير مسلمان در مورد آن حضرت به صورت مختصر آورده شود. البته قابل توجه است كه اين نوشتار به اظهار نظر برخى از دانشمندان و به صورت گزينش از ديدگاه‏هاى آنان اشاره خواهد داشت، چرا كه برخى از آنان، شخصيت آن حضرت رابه صورت گسترده مورد توجه قرار داده‏اند.

1. ولتر (1694- 1779)

ولتر دانشمند و نويسنده‏ى متفكر و مشهور فرانسه مى‏گويد:

«محمد، بى‏گمان مردى بسيار بزرگ بود، و مردانى بزرگ نيز، در دامن فضل و كمال خويش پرورش داد. قانون گذارى خردمند، جهانگشايى توانا، سلطانى دادگستر، پيامبرى پرهيزگار بود و بزرگ‏ترين انقلابات روى زمين را پديد آورد».

در جاى ديگر مى‏گويد:

«بايد اعتراف كرد كه محمد تقريباً همه‏ى آسيا را از شرك رهايى بخشيد، و آئين خداى يكتا را بر همه‏ى كشورها گسترش داد و با قدرتى عجيب بر ضد بت‏پرستان قيام نمود ...».

2. توماس كارلايل (1795- 1881)، فيلسوف انگليسى

 «در عصر تابش نور و علم و ظهور حقيقت، فضائل غير قابل انكار مؤسس اسلام و انكار حقائق آئين او، مخالف انصاف بلكه لكه سياه ننگ و عار مى‏باشد»

در جاى ديگر مى‏گويد:  

«براى كليه افراد بشر، از هر چيز لازم‏تر اين است كه از سخنان حكيمانه و عام المنفعه محمد (ص) استفاده كنند از هر فرمان و اندرز پيغمبر اسلام (ص) معلوم مى‏گردد كه وى شخصى هواپرست، و طالب جاه و سلطنت دنيوى نبوده، و رسالت او مسلماً بر حق و آسمانى است.»

در جاى ديگر مى‏گويد:

«هر سخنى كه از زبان او تراوش مى‏كرد، كلماتى بود كه از گوهر حكمت‏هاى بليغه و عقل ريخته مى‏شد، گفته‏هايش شبهات و معضلات را كشف و حل مى‏كرده و بهترين دستور، براى زندگى و تهذيب اخلاق و سعادت جامعه‏ى انسانى بود».

«محمد (ص) در دنيا، ميان امثال خود از مصلحان و معلمان بشر، و پيغمبرانى كه به منزله‏ى چراغ‏هاى درخشنده در تاريكى دنيا هستند، ممتاز و بى نظير بوده است».

3. جان ديون پورت (1789- 1877)، اسلام شناس معروف انگليسى

 «اين نكته محقق و مسلم است كه در ميان همه‏ى قانون گذاران و فاتحين معروف جهان، تاريخ هيچ يك، مشروح تر و معتبرتر از تاريخ زندگى محمد (ص) نوشته نشده است.»

 «احترام وى به بزرگ، و تواضعش به كوچك، فراوانى تحملش در برابر افراد گستاخ و مغرور، احترام و تكريم و تمجيد همه را به خودش جلب كرده است. قابليت و استعدادى كه داشت موجب برترى و فرمانروايى او گرديد.»

 «حضرت محمد (ص) را بايد يك مصلح دينى و قانون گذارى دانست كه در قرن هفتم ميلادى در عربستان ظهور كرده است. وى بدون ترديد، بزرگ‏ترين شخصيتى است كه قاره‏ى آسيا مى‏تواند به وجود چنين فرزندى مباهات كند.»

4. ويل دورانت (1885)، دانشمند بزرگ آمريكايى معاصر

 «اگر بزرگى را، به ميزان اثر مرد بزرگ در مردمان بسنجيم، بايد بگوييم، محمد (ص) از بزرگ‏ترين بزرگان تاريخ است. وى در صدد بود سطح معنويات‏ و اخلاق قومى را كه از گرماى هوا و خشكى صحرا به ظلمات توحش افتاده بود، اوج دهد، و در اين زمينه توفيقى يافت كه از همه‏ى مصلحان ديگر بيشتر بود.»

«[او] دينى ساده و روشن و نيرومند، با معنوياتى كه اساس شجاعت و مناعت قومى بود پديد آورد، كه طى يك سال در يكصد معركه پيروز شد، و در مدت يك قرن، يك امپراطورى عظيم به وجود آورد، و در روزگار ما نيروى معتبرى است كه بر يك نيمه‏ى جهان نفوذ دارد».

5. جرج برنارد شاو، نويسنده شهير انگليسى (1856- 1950)

 «من به دين محمد (ص) به دليل خاصيت حيات بخشى كه دارد، هميشه با نظر احترام عميق نگريسته‏ام. به نظر من اين تنها كيشى است كه استعداد آن را دارد كه تمام تغييرات و تبدلات عالم وجود را در خود جذب نمايد، و با مقتضيات هر عصر و زمانى تطبيق كند».

 «من اعتقاد راسخ دارم كه اگر امروز شخصى بزرگ مانند محمد (ص) زمام امور عالم را به دست گيرد، همه از او پيروى مى‏نمايند، و اطاعتش را گردن مى‏نهند».

6. بولن ويلى يه

 «محمد قانون گذارى خردمند و بزرگ بود كه دينى تهذيب يافته براى جهانيان آورد. او نماينده‏ى زنده‏ى عنايات پروردگار بود.»

«محمد (ص) صفاتى عالى داشت و الطاف خداوندى فصاحتى فوق انسانى به او عطا كرده بود، چنان چه مى‏توانست نادان ترين مردم زمان خود و خردمندترين آنان را متقاعد سازد و به دين اسلام معتقد گرداند.»

 «آئين محمد چنان خردمندانه است كه براى تبليغ آن هيچ نيازى به جبر و قهر نيست. كافى است كه اصول آن را به مردم بفهمانند تا همه به آن بگرايند.»

7. پى ير سيمون لاپلاس (1749- 1827 م)

 «گرچه ما به اديان آسمانى عقيده نداريم، ولى آئين حضرت محمد (ص) و تعاليم او، دو نمونه‏ى اجتماعى براى زندگى بشرى ست. بنابراين اعتراف مى‏كنم كه ظهور وى و دين او و احكام خردمندانه‏اش، بزرگ و با ارزش مى‏باشد و به همين جهت از پذيرش تعاليم حضرت محمد (ص) بى نياز نيستيم.»

8. مارون عبود (رئيس دانشگاه ملى «عاليه» لبنان)

ايشان در قصيده‏ى پر شورى به مدح از آن حضرت پرداخته است كه به قسمت هايى از آن اشاره مى‏شود.

 «اى محمد! اگر قرآن تو نبود، معجزه‏اى در امت اسلام كه پايه اى بس استوار دارد، نمى‏ديديم».

 «محمد رهبرى است كه براى من چنان تصوير مى‏شود كه گويى سراپاى او از عنصر ايمان پى‏ريزى شده است».

 «اين همان روح بزرگى است كه در لباس قهرمانان، براى حوادث بزرگ تاريخ تجلّى مى‏كند».

 «اين يتيمى است كه سرپرست ملتى شده است، و پدر سفيدها و سياهان روى زمين است».

 «پيغمبرى كه دنيا را پر از ذكر نام خدا كرده و همه‏ى ملل روى زمين را به اتحاد دعوت نموده است».

9. جيلمان، نويسنده انگليسى‏

 «محمد در دعوت خود صادق و در رسالت خود مخلص و در اعمال و اقوال خود طاهر بوده است.»

10. ادوارد گيبون: مورخ دانشمند معروف انگليسى‏

 «شخص محمد از لحاظ جمال و زيبايى صورى، امتيازاتى داشت، و اين امتيازات را جز از نظر كسانى كه فاقد آنند، نمى‏توان ناچيز انگاشت.»

«حافظه‏اش قوى و پردامنه، و هوش و ادراكش سهل و اجتماعى بود. نيروى تصورش عالى، قضاوتش صريح و روشن و سريع و قاطع بود. هم داراى قدرت فكر و انديشه بود، و هم داراى قدرت عمل و اقدام».

«پيش از آن كه شروع به نطق و سخنرانى كند، چه شنونده يك نفر بود و چه جمعى بودند، همه مجذوب لطف و محبت او مى‏شدند، و توجه همه به طرف او جلب مى‏شد. صورت آراسته و آمرانه، سيماى موقر و با شكوه، چشمان نافذ، تبسم مليح و جاذب، محاسن پرمو، قيافه‏اى كه نماينده تمام احساسات روحى وى بود و بالاخره نكات و لطائفى را كه در محاوره به كار مى‏برد، همه را وادار مى‏كرد كه در برابر او صداى هلهله‏ى تكريم را بلند كنند».

11. ژان ژاك روسو: دانشمند بزرگ فرانسوى (1712- 1778)

 «شريعت فرزند اسمائيل (حضرت محمد (ص) كه از ده قرن پيش بر تمام دنيا حكم‏فرماست، هنوز هم از عظمت مرد بزرگى كه آن را تدوين نموده است حكايت مى‏كند.»

 «حضرت محمد (ص) نظريات صحيح داشت، و دستگاه سياسى خود را خوب مرتب نمود، تا زمانى كه طرز حكومت در زمان خلفاى وى باقى بود، حكومت دينى و دنيوى و شرعى و عرفى، يكى بود، و مملكت هم خوب اداره مى‏شد».

12. ماكس موللر (1813- 1900): خاورشناس شهير آلمانى و استاد دانشگاه اكسفورد

 «به زودى مسيحيان خواهند فهميد كه محمد يكى از تصديق كنندگان دين و تعاليم واقعى مسيح بوده است. آن وقت است كه از دشمنى خود با محمد كه در قرن گذشته مرتكب شده‏اند، به وحشت خواهند افتاد».

13. سرپرسى سايكس (1867- 1945)

ژنرال معروف انگليسى در اثر بزرگ خود «تاريخ ايران» مى‏نويسد:

«عقيده‏ى شخصى من اين است كه محمد (ص) در ميان مشاهير عالم، با همه‏ى ضعف نقائص بشرى، بزرگ‏ترين انسانى است كه با يك مرام عالى، تمام همّ خود را صرف اين كرد كه شرك و بت پرستى را از ريشه، منهدم كند و به جاى آن افكار بلند اسلام را برقرار سازد. خدمت وافر نمايانى كه از اين راه به نوع بشر نموده خدمتى است كه من آن را ستايش نموده و سر تعظيم فرود مى‏آورم».

14. مرى گيلورد دورمن

«قرآن لفظ به لفظ به وسيله‏ى جبرئيل بر محمد وحى شده و هر يك از الفاظ آن كامل و تمام است».

« قرآن معجزه‏اى است جاويد، و شاهد بر صدق ادعاى محمد پيغمبر خدا، قسمتى از جنبه‏ى اعجاز آن مربوط به سبك و اسلوب انشاى آن است، و اين سبك و اسلوب به قدرى كامل و عظيم و باشكوه است، كه نه جن و نه انس، نمى توانند كوچك‏ترين سوره اى نظير و شبيه آن بياورند».

15. تولستوى (1828- 1910)

نويسنده‏ى بزرگ و فيلسوف اخلاقى روسى، مؤلف كتاب نامدار «جنگ و صلح»  مى‏نويسد: «جاى هيچگونه ترديد نيست كه محمد پيغمبر، از بزرگان مصلحين دنيا- كه نسبت به اجتماع بشرى، خدمات شايانى انجام داده‏اند- به شمار مى‏رود. تنها اين فخر براى او كافى است كه ملتى پست و خونريز، و بربرى را از چنگال اهريمنان عادات نكوهيده، رهانيد، و راه ترقى را به روى آنان گشود.»

16. كلود كاهن‏

«حضرت رسول (ص) در اجتماعى ظهور كرد كه تشكيلات حكومتى و سياسى نداشت، و در نتيجه- به طورى كه مسلمين امروزى هم عقيده دارند- پيغمبر اسلام (ص) دين و دولت را با هم توأم نمود، پس قوانين اجتماعى نيز جزئى از اطاعت نسبت به خدا مى‏باشد. از اين رو وحى نازل شده بر پيغمبر اسلام (ص) شامل دين و سياست مى‏باشد».

17. دكتر شبلى شميل (1917- 1935)

 «محمد (ص) مدبرى بزرگ و حكيمى سترگ، و خداوند فصاحت است كه سخنانى برگزيده از وى به جاى مانده است. محمد مردى فرزانه است، مرد سياست و دهاست، و قهرمانى است كه در جنگ‏ها با پيروزى مقرون بوده است. او با بلاغت قرآنش پنجه در افكار جهانيان فرو برد؛ و با شمشيرش، سرهاى گردن كشان را در هم كوفت. همچون محمد (ص) قهرمانى وجود ندارد، نه در گذشته و نه حال و نه آينده.»

18. پرفسور ديويد دوسانتيلا

معاصر و استاد تاريخ سياسى و مذهبى بنگاه هاى اسلامى در دانشگاه رم.

 «محمد (ص) ساختمان اجتماع عرب را به صورت ديگرى درآورد و براى اين منظور همان طور كه ابن خلدون درك كرده است، عميق‏ترين غرائز فردى را نشو و نما داد و به كمك طلبيد. در ابتدا پايه و اساس قبيله از بن كشيده شد، و ديگر صحبت تابعيت و اتفاق قبيله در بين نبود.»

«پيغمبر (ص) درمورد روابط همسايگى نصايح زيبايى كرده است. نسبت به همسايه‏ى خود مهربان باش. چادرى بر روى او بيفكن تا از آسيب ماندن مصون ماند. به وى به نظر شفقت و مهربانى نگاه كن. اگر كار زشتى مى‏كند او را ببخش، و اگر نسبت به تو خوبى كرد از او تشكر كن».

19. آلفونس دولامارتين: شاعر و نويسنده فرانسوى‏

«اگر بزرگى هدف، كمى وسائل و ابزار، و عظمت نتيجه را براى يك نابغه‏ى بشرى مقياس بگيريم، در تاريخ، نظيرى مانند حضرت محمد (ص) نمى‏توان يافت».

 «وى در ثلث اراضى مسكون، امپراطورى‏ها، ارتش‏ها، قوانين، خاندان‏ها و توده‏هاى عظيم بشرى را به حركت در آورد. با عظمت‏تر از آن، اين است كه عقل‏ها، انديشه‏ها، عقيده‏ها و روان‏ها را به نهضت درآورد.»

«هيچ پيغمبرى نتوانسته است مانند پيغمبر اسلام، انقلابى آنچنان مقدس و طولانى و پر اهميت، در آن مدت خيلى كم، به مرحله‏ى عمل درآورد».

20. دكتر نيس: دانشمند اندونزى و استاد كيش مسيحى در دانشگاه بيرهنگام‏

«اى فرزند مكه! و اى سلاله‏ى بزرگواران! و اى باز آورنده‏ى مجد و عظمت پدران و نياكان! و اى رهايى بخش جهان از قيد عبوديت معبودان باطل! نه»‏

«تنها جهان به تو افتخار مى‏كند و خدا را به اين موهبت گرانقدر سپاس مى‏گويد، بلكه از تمام سعى و كوشش‏هاى تو تقدير مى‏كند».

21. استانلى لين پولى‏

ايشان دركتاب «خطابه‏ها و سخنان مختصرى از محمد پيغمبر اسلام» مى‏نويسد:

«پيامبر اسلام در ظرف 23 سال با شخصيت بارز و قوت كلام و اخلاق و رفتارش توانست يكى از بزرگ ترين مذاهب روزگار را پايه گذارى كند و يكى از كامل ترين تمدن‏ها و فرهنگ‏ها را بنيان گذارى نمايد. وى يكى از بزرگ‏ترين قانون گذاران و مربيان مذهبى و سياستمداران و مردان كارزار مى‏باشد. در حالى كه مدرسه نديده و درس نخوانده بود».

22. رودلف يوكل، اسلام شناس آلمانى‏

«پيامبر اسلام در نزد همه‏ى آن‏هايى كه با او معاشرت داشتند محبوب و محترم بود و دائم به ذكر خدا و مناجات و دعا و نماز مشغول بود. اكثر اوقات را روزه مى‏گرفت و تمام همّ خود را براى برقرارى عدالت و نيكوكارى صرف مى‏كرد. اين بود كه نه تنها نظر احترام يارانش را به خود جلب كرده بود، بلكه همه‏ى اشراف و بزرگانى كه با او مخالف بودند، به ديده‏ى احترام به او مى‏نگريستند».

23. واشنگتون ايرونيگ (آمريكايى): اسلام شناس و نويسنده و كنسول آمريكا در اسپانيا

ايشان در كتابى به نام «زندگانى محمد (ص)» مى‏نويسد:

« پيروزى‏هاى نظامى او نه غرورى در وى ايجاد مى‏كرد و نه لاف و گزافى به وجود مى‏آورد ... هنگامى كه بزرگ‏ترين قدرت در اختيار او بود، با همان سادگى و خضوعى زندگى مى‏كرد كه در اوقات گمنامى مى‏زيست؛ و آن قدر از ابراز احترامات شاهانه گريزان بود كه هر وقت به مجلسى وارد مى‏شد، هرگاه تشريفات احترام آميز را علاوه بر حد معمول ابراز مى‏كردند، ناراحت مى‏شد و هر وقت براى توسعه‏ى قلمرو سلطه و نفوذ اقدامى مى‏كرد، همانا به منظور ايجاد سلطه و نفوذ دينى بود».

24. جيمس ميكر، نويسنده مشهور آمريكايى‏

«... بعداً محمد رئيس دولت شد و حتى شهادت دشمنانش اين است كه با كمال حكمت و بصيرت، اموركشور را اداره كرده است ... در سال‏هاى آخر حياتش از او دعوت شد كه يا «ديكتاتور» باشد يا «زاهد»، ولى او اين دو وسوسه را رد كرد و تأكيد مى‏كرد كه او فقط بشرى است كه خدا او را مانند پيغمبران سابق، به اين جهان فرستاده تا پيام او را به مردم ابلاغ كند».

25. دكتر ماركوس دودس‏

ايشان در كتابى به نام «محمد، بودا، مسيح» نوشته است:

«... امتياز او (حضرت محمد (ص)) در اين تصميم بود كه «ديگران بايد ايمان بياورند» ... از اين گذشته، او داراى دو نكته‏ى بسيار مهم و مشخص نظام پيغمبرى بود. نكته‏ى اول اين بود كه حقيقت ذات خدا را او طورى مى‏ديد كه همنوعان او نمى‏ديدند. نكته‏ى دوم اين بود كه در نهاد او، انگيزه و عامل شديد غير قابل انكار، و مقاومى وجود داشت كه او را براى نشر و تبليغ آن حقيقت، تحريك مى‏كرد».

26. دكتر زويمر (1813- 1900) خاورشناس‏

«بدون شك، حضرت محمد (ص) يكى از بزرگ ترين رهبران دينى جهان است. دليل اين ادعا اين است كه وى مصلحى قابل تقدير و گوينده‏اى ورزيده و متفكرى بزرگ بوده است ... قرآنى كه او آورده است و همچنين تاريخ قرآن، هردو گواه اين مدعى مى‏باشد».

27. ويليم موئير (1918- 1950): اسلام شناس و رئيس انجمن آسيايى لندن‏

 «دين محمد آسان و سخنانش واضح بود و اعمالى كه انجام داده عقل را مبهوت مى‏كند. در تاريخ جهان مصلحى مانند پيامبر اسلام وجود ندارد كه در ظرف مدت كوتاهى دل‏ها را بيدار و اخلاق عمومى را تهذيب نموده و بناى فضيلت را استوار كرده باشد.»

28. كارل ماركس آلمانى (1818- 1883) رهبر سوسياليست هاى جهان‏

«محمد (ص) مردى بود كه به خطاها و لغزش‏هاى مسيحيان و يهوديان پى برد، و آنها را با خط درشت به جامعه‏ى بشرى فهماند. وى از ميان مردمى بت پرست با اراده‏اى آهنين برخاست و آنان را به يگانه پرستى دعوت كرد و در دل‏هاى ايشان، جاودانى روح و روان بكاشت، بنابراين او را نه تنها بايد در رديف مردان بزرگ و برجسته‏ى تاريخ شمرد، بلكه سزاوار است كه به پيامبرى او اعتراف كنيم و از دل و جان بگوييم: او پيامبر خدا بوده است».

29. مهاتماگاندى، رهبر بزرگ هند

 «حضرت محمد (ص) پيامبرى بزرگ و مردى شجاع بود و از كسى جز خدا نمى‏ترسيد. هرگز ديده نشد كه چيزى بگويد و عملى غير از آن به جاى آورد و عمل وى، با احساسش برابر بود ... هنگامى كه من خواندم كه خود و خاندانش چه محروميت‏هايى به طور اختيارى تحمل كردند، اشك‏ها ريختم.»

30. پرفسور هانرى كربن فرانسوى، اسلام شناس معاصر و متخصص در فلسفه اشراق اسلامى‏

 «اگر انديشه‏ى پيغمبر اسلام، خرافى بود و اگر قرآن وحى الهى نبود، وى هرگز جرأت نمى‏كرد بشر را به دانش دعوت كند، هيچ بشرى و هيچ طرز فكرى به اندازه‏ى پيامبر اسلام و قرآن، مردم را به دانش دعوت نكرده است. تا آن جا كه در قرآن حكيم، نهصد و پنجاه بار، از دانش و عقل و انديشه، سخن به ميان آمده است.»

31. فريد ريش ديتريسى (1821- 1903) خاورشناس مشهور آلمانى‏

 «علوم طبيعى، رياضى، فلسفه، ستاره شناسى كه در قرن دهم، اروپا را جلو برد، سرچشمه‏ى تمام آنها قرآن محمد (ص) مى‏باشد و اروپا به آئين محمد (ص) بدهكار است.»

32. جواهر لعل نهرو (1889- 1963) نخست وزير فقيد هند

 «حضرت محمد (ص) به خود و رسالتش اعتماد داشت، و همين اعتماد و ايمان، وسيله‏ى قوت و عزت را براى پيروان خود فراهم ساخت ...»

«داستان انتشار مسلمانان در آسيا، اروپا، آفريقا و تمدن با عظمتى كه به دنيا عرضه كرد، يكى از شگفتى‏هاى بزرگ تاريخ به شمار مى‏رود. مسلمانان چنان داراى روح علمى شدند كه سزاوار است آنان را پدر علم جديد بخوانيم.»

33. دكتر گستاولوبون فرانسوى (1841- 1931) مورخ و اسلام شناس‏

 «عقل پيامبر اسلام از بزرگ‏ترين عقول بشرى، و عقائد او از استوارترين عقائد بود. وى دلى پر از صفا و محبت داشت.»

«اثر تمدنى و سياسى اسلام واقعاً حيرت انگيز است. كشور عربستان در عصر جاهليت، عبارت بود از چند شهرستان كوچك و يك عده قبايل خودسرى كه هميشه با هم به جنگ و قتل و غارت مشغول بودند، ولى در جريان يك قرن از ظهور پيغمبر اسلام، دامنه‏ى اين مذهب، از درياى سند تا اندلس، يعنى اسپانياى جنوبى، امتداد يافت و در تمام ممالك اين حوزه، پرچم اسلام، در اهتزاز بود.»

34. بورس وارث اسميت‏

 «از نظر تاريخ، به طور اطلاق، اين خوشبختى بى‏نظير وجود دارد كه شخصيت محمد (ص) سه جنبه دارد:

  • اول: موسس ملت؛
  • دوم: پايه گذار حكومت و امپراطورى؛
  • سوم: شارع، يعنى پايه گذار قانون و مذهب است. محمد (ص) تا آخرين روزهاى زندگيش، فقط يك عنوان داشت و آن عنوان، «پيغمبرى» بود و من با كمال جرأت ايمان دارم كه روزى، عالى‏ترين فلسفه‏ها، و صادق ترين اصول مسيحيت، به اسلام، ايمان خواهند آورد و تسليم خواهند شد و تصديق خواهند كرد كه محمد (ص) پيغمبر بوده و پيغمبر واقعى خدا بوده است.»

براى اطلاع بيشتر در اين زمينه به منابع زير مراجعه شود:

1. اسلام از نظر دانشمندان غرب، پروفسور نصرالله نيك بين‏

2. پيامبر اسلام (ص) از نظر دانشمندان شرق و غرب، على دوانى‏

3. اعترافات دانشمندان بزرگ جهان، خيرالله مردانى‏

4. پنجگام دين، دكتر مجذوب صفا

5. اسلام و غرب، پروفسور دكتر خورشيد احمد، ترجمه سيد غلامرضا سعيدى.

6. اسلام شناسى غرب، سيد محمد كاظم مدرسى.

7. محمد (ص) در نظر ديگران، كاظم الشيخ سلمان آل نوح، ترجمه محمد على خليلى.

8. محمد (ص)، ستاره اى كه در مكه درخشيد، م. ساوارى محقق فرانسوى، ترجمه عنايت الله شكيباپور.

9. اسلام از نظرگاه دانشمندان غرب، گروهى از نويسندگان، على اصغر حكمت.

10. تاريخ تركيه، سرهنگ لاموش، ترجمه سعيد نفيسى.

جمعه ۳ بهمن۱۳۹۳

سخنانى كوتاه از امام حسين عليه السّلام «در زمينه‏ هاى: پند، حكمت، زهد، و امثال آن»

 

1- آن حضرت عليه السّلام در طىّ مسير خود به كربلا فرمود:

 

إِنَّ هَذِهِ الدُّنْيَا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَ تَنَكَّرَتْ وَ أَدْبَرَ مَعْرُوفُهَا فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ وَ خَسِيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعَى الْوَبِيلِ أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لَا يُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْبَاطِلَ لَا يُتَنَاهَى عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِي لِقَاءِ اللَّهِ مُحِقّاً فَإِنِّي لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَ لَا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَماً إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ‏ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ.

 

 براستى كه اين سرا دگرگون گشته و تغيير قيافه داده و خوبيهايش رو به زوال است، و جز رطوبتى كه بر ته كاسه نشيند، و جز يك زندگى پست و كم ارزشى- مانند چراگاهى كه جز گياه زيانبخش و بيماركننده در آن چيز ديگرى نمى‏رويد- از آن باقى نمانده است.

آيا نمى ‏بينيد كه به حقّ عمل نمى‏شود، و باطل را رها نمى ‏سازند؟! در يك چنين وضعى بايد مرد باايمان آرزوى مرگ كند [و اين وضع اسفناك مؤمن را عاشق شهادت و لقاى پروردگار مى‏سازد] چرا كه من مرگ را جز سعادت، و زندگى با ستمگران را جز ستوه فكر و رنجش دل ندانم، براستى كه مردم گوش به فرمان و پيرو دنيايند، و عقيده و آئين چون لعابى بر سر زبان آنان مى‏باشد كه تا زندگيشان روبراه است آن را مى‏چرخانند، و چون به گرفتارى آزموده شوند افراد ديندار كم شوند».

 

2- به مردى كه در حضور او از فردى بدگوئى و غيبت مى ‏كرد فرمود:

 

يَا هَذَا كُفَّ عَنِ الْغِيبَةِ فَإِنَّهَا إِدَامُ كِلَابِ النَّارِ.

 

 اى مرد، دست از بدگوئى و غيبت بردار، زيرا كه آن خوراك روزانه سگهاى دوزخ است.

 

3- مردى در نزد آن حضرت عليه السّلام گفت: احسان و نيكوكارى در غير اهلش هدر رود، فرمود:

 

لَيْسَ كَذَلِكَ وَ لَكِنْ تَكُونُ الصَّنِيعَةُ مِثْلَ وَابِلِ الْمَطَرِ تُصِيبُ الْبَرَّ وَ الْفَاجِرَ.

 

اين گونه نيست، بلكه احسان همچون بارش باران است كه به خوب و بد مى ‏رسد.

 

4- امام حسين عليه السلام فرمود:

 

مَا أَخَذَ اللَّهُ طَاقَةَ أَحَدٍ إِلَّا وَضَعَ عَنْهُ طَاعَتَهُ وَ لَا أَخَذَ قُدْرَتَهُ إِلَّا وَضَعَ عَنْهُ كُلْفَتَهُ.

 

خداوند در مقابل گرفتن توان افراد؛ بار طاعت خويش از دوششان بر گيرد، و قدرت هر فردى را كه برگيرد تكليف از او بردارد.

 

5- امام حسين عليه السلام فرمود:

 

إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُكْراً فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ وَ هِيَ أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ.

 

مردمى خدا را به چشمداشتى پرستيدند، اين پرستش تاجران است، و گروهى او را از روى ترس عبادت كردند، و اين عبادت بردگان است، و گروهى وى را براى سپاس و شكر پرستيدند و اين پرستش آزادگان است، كه از برترين نوع عبادت است. [1]



[1] ابن شعبه حرانى، حسن بن على، تحف العقول عن آل الرسول صلى الله عليه و آله، 1جلد، جامعه مدرسين - قم، چاپ: دوم، 1404 / 1363ق.

چهارشنبه ۳۰ مهر۱۳۹۳

 خصايص امير المؤمنين‏ علي عليه السلام

 

دركتاب

سيماى امام على عليه السلام در قرآن ( ترجمه شواهد التنزيل نوشته عبيد الله بن عبد الله حسكاني)

 

سخن عبد اللّه بن عباس

1- ابن عباس گفت: براى علىّ بن ابى طالب (ع) هيجده منقبت وجود دارد كه اگر فقط يكى از آنها بود به وسيله آن نجات پيدا مى‏كرد.

 و جدّ من رحمه اللّه گفت: براى علىّ بن ابى طالب (ع) هيجده منقبت وجود دارد كه اگر فقط يكى از آنها بود به وسيله آن نجات پيدا مى‏كرد و براى او سيزده منقبت است كه هيچ يك از اين امت آنها را نداشت.[1]

2- مجاهد و عبد اللّه بن شداد گفتند: نزد عبد اللّه بن عباس سخن از على به ميان آمد او گفت: علىّ بن ابى طالب (ع) هيجده منقبت دارد كه پنج تا از آنها به گونه‏اى است كه اگر جز يكى از آنها نبود به وسيله آن نجات مى‏يافت و سيزده تاى آن در هيچ يك از اين امت وجود ندارد.

3- ابن عباس گفت: براى علىّ بن ابى طالب (ع) هيجده منقبت بود كه اگر يكى از آنها براى كسى از اين امت بود به وسيله آن نجات مى‏يافت و دوازده منقبت براى او بود كه هيچ يك از اين امت آن را نداشت.

سخن مجاهد بن جبر از بزرگان تابعين و مفسرين درباره او:

4- مجاهد گفت: براى على (ع) هفتاد منقبت بود كه هيچ يك از اصحاب پيامبر (ص) مانند آنها را نداشت و آنان هيچ منقبتى نداشتند مگر اينكه على با آنان شريك بود.

سخن سليمان بن طرخان تيمى عابد از زهاد تابعين درباره وى:

5- محمد بن معمتر از جدش نقل مى‏كند كه گفت: براى علىّ بن ابى طالب (ع) يكصد و بيست منقبت بود كه كسى از اصحاب محمد (ص) با او در آنها شركت نداشت ولى او در مناقب مردم شركت داشت.[2]

سخن بعضى از صحابه در تفضيل على (ع):

6- ابو الطفيل از بعضى از اصحاب پيامبر نقل مى‏كند كه گفت: براى علىّ بن ابى طالب (ع) منقبت‏هايى فراهم شده كه اگر يكى از آنها را ميان مردم تقسيم كنند، از لحاظ نيكى همه را در بر مى‏گيرد.[3]

سخن احمد بن حنبل بغدادى پيشواى اهل حديث:

7- محمد بن منصور گفت از احمد بن حنبل شنيدم كه گفت: براى هيچ يك از اصحاب پيامبر خدا (ص) فضايلى بيشتر از آنچه براى علىّ بن ابى طالب آمده، نقل نشده است.[4]

 8- همين مضمون با سند ديگرى هم نقل شده است.

9- حمدان وراق گفت: از احمد بن حنبل شنيدم كه گفت: براى هيچ يك از اصحاب پيامبر خدا (ص) از فضائل صحيح آنچه براى علىّ بن ابى طالب (ع) روايت شده، نقل نشده است.

اين روايت را يزيد بن هارون از فطر نيز نقل كرده است.

10- ابو الطفيل گفت: بعضى از اصحاب پيامبر (ص) مى‏گفت: براى علىّ بن ابى طالب (ع) سابقه‏هايى بود كه اگر يكى از آنها را ميان مردم تقسيم مى‏كردند، از لحاظ خير همه آنها را فرا مى‏گرفت.

اين روايت را محمد بن عيسى نيز از فطر نقل كرده و نام آن صحابى را هم بيان كرده است:

11- ابن عباس گفت: براى علىّ بن ابى طالب سابقه‏هايى بود كه اگر يكى از آنها ميان خلايق تقسيم مى‏شد همه آنها را خير فرا مى‏گرفت.

سخن عبد اللّه بن عمر بن خطاب در تفضيل على (ع)

12- خلف بن خليفه گفت: از ابو هارون عبدى شنيدم گفت: با ابن عمر نشسته بودم كه نافع بن ازرق آمد و گفت: به خدا قسم كه على را دشمن مى‏دارم، او گفت: خدا تورا دشمن بدارد، كسى را دشمن مى‏دارى كه فضيلتى از فضايل او از دنيا و آنچه در آن است بهتر است.

سخن عكرمه غلام ابن عباس در تفضيل على (ع)

13- عكرمه از ابن عباس نقل مى‏كند كه گفت: در قرآن آيه‏اى به اين تعبير «الذين آمنوا و عملوا الصالحات كسانى كه ايمان آورده‏اند و عمل صالح انجام داده‏اند» وجود ندارد مگر اينكه على امير آن و شريف آن است و از اصحاب محمد (ص) كسى نيست مگر اينكه خداوند او را مورد عتاب قرار داده اما على را جز به نيكى ياد نكرده است.[5] آنگاه عكرمه مى‏گويد: همانا من مى‏دانم كه براى على منقبتى است كه اگر آن را حديث كنم از اطراف آسمانها و زمين نفوذ مى‏كند. يا گفت: زمين.

سخن غلام عايشه در تفضيل على (ع)

14- عبد اللّه بن عبد الرحمان قاضى رى گفت: به ابو عبد الرحمان غلام عايشه گفتم: از مناقب على به من حديث كن، گفت: چه حديث كنم در حالى كه آن بيشتر از آن است كه شمارش شود.

حديث مزبور در مسند مالك بن حريرث از مسند كبير نيز نقل شده است.



[1] . اين روايات را هيثمى در مجمع الزوايد ج 9 ص 120 نيز نقل كرده است.

[2] . اين روايت را ابن عساكر نيز در تاريخ دمشق ج 3 ص 312 نقل كرده است.

[3] .اين حديث را ابن عساكر از ابو الطفيل نقل كرده: تاريخ دمشق ج 3 ص 82

[4] . اين سخن را حاكم نيز از ابن حنبل نقل كرده: المستدرك ج 3، ص 107.

[5] . اين روايت را متقى هندى نيز آورده: كنز العمال ج 15 ص 94.

پنجشنبه ۱۷ مهر۱۳۹۳
راز فاش شده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

و

آیات اولیه  سوره تحریم

مقدمه

خداوند متعال در آیه اول سوره تحریم می فرماید:

«يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ تَبْتَغِي مَرْضَاةَ أَزْوَاجِكَ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ . قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَيْمَانِكُمْ وَاللَّهُ مَوْلاكُمْ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ .  ».

اینکه رسول خدا چرا  کارهایی را برای خود حرام کرده بود و  تصمیم گرفته برخی از این کارها را انجام ندهد؟

و اینکه چه رازی از پیامبر فاش شده و چه کسانی این راز را فاش کرده بودند؟

 میان مفسران اختلاف نظر های فراوانی وجود د ارد که به نظر می رسد نوعی کم توجهی شده است و در این آیات خداوند منان اهدافی دارد و مفسران بایستی به اهداف توجه می کردند نه به شأن نزول و اهمیت دادن به دیدگاه های غیر لازم و غیر مستند.

حال اول به این دیدگاه ها اشاره می کنیم و بعد سراغ اهداف و پیام اصلی آیات می ریم

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و کاری را که تصمیم گرفت انجام ندهد و علت این کار

1-  خلوت رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله با ماريه قبطيه در نوبت  حفصه

رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله در روز حفصه با ماريه قبطيه خلوت كرد، حفصه چون اين را بدانست ناراحت شد، رسول خدا فرمود:

من ماريه را بر خود حرام كردم براى رضاى تو[1] ولى اين را به عائشه خبر نده، اما حفصه عائشه را از آن مطلع كرد. [2]

اشکال این نگرش

·        خلوت کردن با کنیز نه حرام است و نه کسی گفته در نوبت زنان آزاد با کنیز خلوت کردن جایز نیست و لذا باید این افرادی که شأن نزول آیه را این داستان گفته اند ، توجه کنند که چیزی که هیچ منع شرعی و عرفی ندارد  به خصوص در آن عصر صدر اسلام که چند همسری و نیز خلوت با زنان امری عادی تلقی می شد؛  چرا باید رسول خدا با خود عهد کنند که چنین کاری را دو باره انجام ندهد؟!

·        این مطلب چه ارتباطی با عائشه داشت که حضرت گفت به او خبر نده در حالی که نوبت خود حفصه بود؟!

·        در داستان دیگر می گوید این کار در نوبت عادشه بود و حفصه خبردار شد و به عائشه خبر داد که دو داستان ضد هم نمی تواند باشد!!

 در روایتی آمده است که زراره از امام باقر علیه السلام پرسید که اگر مردی به زنش بگوید تو بر من حرامی چه باید کرد؟

گفت : اگر من زورم به چنین مردی برسد به سرش می کوبیدم و می گفتم خدا حلال کرده تو چرا حرام می کنی ؟!!یا باید طلاق بدهد و یا کفاره قسم را بپردازد و گرنه پنداشتن اینکه این زن بر او حرام است دروغی بیش نیست

زراره گفت: پس معنای آیه اول سوره تحریم چیه که پیامبر کفاره داد

گفت :

 اولا که حضرت در باره ماریه قسم خورد که نزدیکش نشود و خدا براش کفاره قسم قرار داد،

دوم اینکه این کفاره برای قسم خوردن است نه حرام کردن.[3]

اشکال این روایت :

·        این روایت از سهل بن زیاد نقل شده که در کتاب های راوی شناسی اومده وی ضعیف، فاسد در عقیده و مذهب ، غیر قابل اعتماد و ... می باشد.

·        با روایت ضعیف نمی شه آیه ای رو تفسیر کرد.

2- خلوت رسول خدا با ماریه در نوبت عایشه و خبردار شدن حفصه از این ماجرا

زجاج می گوید : پیامبر در نوبت عایشه با کنیز خود خلوت نمود و حفصه این را فهمید و حضرت به حفصه گفت :

 به عایشه نگو و ماریه را بر خود حرام کرد ، ولی  حفصه  راز را آشکار کرد و به عایشه گفت.[4]

اشکال این برداشت

·        این داستان با داستان قبلی در تناقض است؛

·         خلوت پیامبر شرعی بود  و مرتکب خلافی نشده بود پس چرا ماریه را بر خود حرام می کرد ؟!

·        در این میان تقصیر کنیز چیست که باید تاوان دهد؟!

3- خوردن نوعی نوشیدنی

ابن عباس می گوید : پیامبر شربتی خورد و از آن بیش از حد خوشش آمد و قسم خورد که دیگر از آن نخورد و خدا مورد عتابش قرار داد که چرا چنین کردی. [5]

اشکال این برداشت

·        این تفسیر با خود آیه ناسازگار است چون آیه می گوید پیامبر بخاطر دلخوشی زنانش این کار را کرد نه بخاطر خوش آمدن از شربت ؛

·        مگر خوش آمدن از خوردنی و نوشیدنی چه ایرادی داشت که حضرت قسم بخورد که دیگر از آن نخورد؟!

4-  خوردن عسل در خانه همسرش زینب بنت جحش

عبد الله بن شداد بن هلال می گوید : پیامبر تو خونه زینب بنت جحش که همسرش بود شربت عسل خورد و مدتی پیش همسرش ماند و عائشه و حفصه حسودی شون شد و نقشه کشیدند و به پیامبر گفتند :

چی خوردی که دهنت بوی بدی می دهد؟

 و او گفت شربت عسل خورده ام .

و آنها گفتند  که معلومه زنبور ها از گیاهی که بوی بد می دهد  عسل تهیه کرده اند.

 و حضرت بر خودش حرام کرد که تو خونه زینب شربت خوره![6]

این سخن پذیرفته نیست زیرا:

·        پیامبر نوبت زنان را مراعت می کرد و معنا نداره که اونا نقشه بکشند تا پیامبر کمتر به خونه یکی از زنانش برود؛

·        پیامبر درسته که به بهداشت اهمیت می داد اما اینقدر می دانست که بوی یک گیاه در عسل زنبور نمی تواند تاثیر گذار باشد؛

·        لزومی نداشت که پیامبر پیش زنانش چنین حرفی را بزند و آنها این مساله را برملا کنند و زینب همسر رسول الله ناراحت شود چرا که حضرت اینقدر مدیریت داشت تا کاری نکند که دیگران از او برنجند.

·        ا ز سوی دیگر این داستان با داستانی که می گوید در خانه حفصه از این شربت خورد و زنان دیگر چنین نقشه کشیدند و داستانی که می گوید در خانه ام سلمه بود و با داستانی که می گوید در خانه سوده بود، تناقض دارد.

5- خوردن عسل در خانه حفصه

گفتند: سبب نزول آيت آن بود كه رسول را- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- عادت بودى كه هر بامداد چون از نماز فارغ شدى در حجره يك يك از زنان درشدى و احوال ايشان بنگريدى. و حفصه [بنت‏] عمر را مشكى انگبين به هديّه آورده بودند، چون رسول- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- در آن جا رفتى، او از آن انگبين [قدرى‏] پيش [او]آوردى و رسول- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- را دادى و رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- از آن بخوردى و ساعتى مقام كردى. عايشه را خوش نيامد مقام رسول بر حفصه؛ كنيزكى داشت حبشى او را حصيره نام بود، با او گفت: برو و بنگر كه رسول بامدادها كه به حجره حفصه مى‏رود چرا [آن جا] مقام مى‏كند؟ [او] بيامد و بديد [و بازگشت‏] و حديث انگبين باز گفت . عايشه  را از آن غيرت آمد و كس فرستاد به زنان رسول- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- و گفت: حال چنين است و رسول- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- آن جا مقام مى‏كند و او را پاره‏اى انگبين [نهاده‏] است و رسول را بدان علّت  باز مى‏گيرد، اكنون مى‏بايد كه چون رسول- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- نزديك شما آيد بگوييد كه از تو بوى مغافير مى‏آيد، و مغافير صمغ عرفط باشد که بوی بد می دهد.

رسول- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- چون نزديك سودة شد، سودة گفت: من خواستم تا رسول را آن سخن گويم ديگر باره روانداشتم كه با رسول- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- سخنى گويم دروغ كه او را در آن كراهت باشد، هيچ نگفتم.

رسول- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- از آن جا بيرون رفت و نزديك عايشه شد، عايشه آستين در  بينى گرفت. رسول فرمود كه: چراچنين كردى؟ گفت: يا رسول اللَّه، بوى مغافيرى از تو مى‏آيد، [مگر] مغافير خورده‏اى؟ گفت: نه، و لكن حفصه مرا پاره‏اى انگبين آورد.

عايشه گفت: ظاهرا زنبور روی گیاه   عرفط و از آن عسل درست کرده است.

رسول- صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- گفت:

من انگبين بر خود حرام كردم كه نيز  انگبين نخورم.[7]

اشکال این برداشت

·        به هر حال معلوم نیست شربت در خانه زینب بود ، خانه حفصه بود ، خانه  ام سلمه بود ، خانه سوده بود و یا حضرت از خوردن عسل خوشش آمده بود و زنان نقشی نداشتند؟!

·        چرا زنان پیامبر بجای این کار ، خود شربت درست نمی کردند تا رسول خدا در خانه آنها نیز بیشتر بماند؟!

·        چرا پیامبر اصل عسل خوردن را بر خود حرام کرد می توانست عسل خانه اش را عوض کند.

6- خوردن عسل در خانه ام سلمه

حضرت عسل را در خانه ام سلمه خورده بود[8]

این تفسیر نیز ایرادات تفاسیر قبلی را دارد.

7-خوردن عسل در خانه سوده

پیامبر در خانه سوده شربتی عسلی خورد و قسم خورد که دیگر نخورد چون عائشه و حفصه می گفتند از دهانش بوی بد می آید.[9]

این تفسیر نیز ایرادات تفاسیر قبلی را دارد.

8-  ازدواج با زنی بدون اطلاع دیگر زنانش

عده ای هم گفته اند که پیامبر مخفیانه با زنی ازدواج نمود و وقتی زنانش فهمیدند قسم خورد که دیگر با آن زن همبستر نشود.[10]

این نوع نگرش هم واقعا غیر منطقی است به چند دلیل :

·        رسول خدا فردی ناشناخته ای نبود که مخفیانه ازدواج کند و آن هم در شهری کوچک و این را مخفی نگهدارد!!!

·        ظاهرا عده ای فرهنگ غیر دینی امروزی را با فرهنگ اسلامی در عصر رسول الله اشتباه گرفته اند و آن اینکه فکر می کنند چون امروزه قانون گفته بدون اجازه زنت ازدواج نکن لابد پیامبر هم یا بایستی این کار را می کرد و یا مخفیانه زن می گرفت!!!

·        هیچ کس نگفته اگر مردی بدون اجازه زنش زنی دیگر گرفت و زنانش فهمیدند و او را تهدید کردند می تواند آن زن را بلاتکلیف قرار دهد مگر می شود شخصیتی همانند پیامبر اسلام بخاطر تهدید زنانش ، به یکی از همسرانش ظلم کند و او را بلاتکلیف بگذارد چرا که تصمیم به همبستر نشدن با زن شرعی کاری نادرست است و حتی آن زن می تواند به حاکم شرع شکایت کند حال چگونه خود پیامبر این  کار را می کرد!!!

جمع بندی شأن نزول ها

جمع بندی این تفسیرها در واقع چهار داستان بود:

1.     خلوت رسول خدا با ماریه ؛

2.     نوشیدن شربت عسل درخانه یکی از  همسران؛

3.     خوردن شربتی که حضرت از آن خوشش آمده بود؛

4.     ازدواج مخفیانه با یک زن .

پر واضح است که اینگونه تفسیر ها  و نگرش ها در شأن نزول این آیه نمی تواند راه گشا باشد زیرا :

1.     داستان اول با هم در تعارض هستند و مشخص نیست علت تحریم ، خلوت حضرت با ماریه در نوبت عایشه است یا حفصه و اینکه تقصیر این کنیز چیست ؛

2.     در داستان دوم نیز تناقضات فراوانی وجود دارد و مشخص نیست حضرت، عسل را  در خانه زینب خورد یا حفصه یا ام سلمه یا سوده ؛

3.     داستان سوم نمی تواند درست باشد چون خوش آمدن از خوردنی حلال، دلیل نمی شود که پیامبر آن را بر خود حرام کند و با ظاهر آیه نیز ناسازگار است؛

4.     داستان چهارم نیز درست نمی باشد زیرا پیامبر شخصیتی نبود که مخفیانه ازدواج کند و عصر حضرت نیز همانند فرهنگ های غلط امرروزی را نداشت که کسی مخفیانه زن بگیرد یا زنان اعتراض کنند و یا حضرت به خاطر بقیه زنانش به آن زن ظلم کند و او را در بلاتکلیفی قرار دهد تا خدا وارد عمل شود.

سخن پایانی

رهبران جامعه و بزرگان دین و افراد موثر در هدایت بشریت نباید تحت تاثیر مسائل خانواده قرار گیرند و نباید بخاطر رضایت آنها دست از کارهای حلال بردارند چرا که اگر اینگونه باشد زنان و اطرافیان رهبری در او نفوذ می کنند و هر روز بهانه تراشی می کنند و موقعیت وی را متزلزل می سازند و قرآن کریم نمی خواهد قصه بگوید ، داستان تعریف کند ، یا زنان پیامبر را تخطئه کند و لذا تصریح نکرده که این چه کاری بود که زنان از پیامبر خواستته بودند و بلکه هدف قرآن این است که به همه برساند تاثیر گذاران در جامعه مراقب نفوذ و بهانه های اطرافیان شان باشند حال هر نفوذی و هر بهانه ای حتی حلال و نباید بخاطر آنها دست از خواسته حلال خود بردارند .

در واقع قرآن می گوید هدایت جامعه اقتضائاتی دارد و یکی از آنها تحت تاثیر اطرافیان قرار نگرفتن است زیرا این کار باعث می شود بمرور زمان اطرافیان خواسته های نابجایی داشت باشند و درد سر ساز باشند و از طرفی ابهت و اقتدار رهبری و مسئول جامعه را از میان می برد.

در نتیجه هیچ تفاوتی ندارد که اصل قضیه چه بود و مفسران بجای این همه نقل و قول کردن ها می بایست پیام و اهداف این آیه را در جامعه برجسته سازند.

از اینجا رازی که فاش شد نیز مشخص می شود که در آیه سه الی 5 سوره تحریم آمده است که :

« وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِيثًا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هَذَا قَالَ نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ .  إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ  . عَسَى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَيْرًا مِنْكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَارًا ».

این آیات نیز به راز فاش شده فقط اشاره می کند ولی نمی گوید این چه رازی بود ؛ چون هدف آیه این نیست که بگوید این راز فاش شده چه بود و بلکه می خواهد باز اعلام کند و سیاست های کلی مدیریتی را ترسیم کند که :

1.     اطرافیان مسئولان،  بایستی مراقبتی بیشتری داشته باشند و اسرار نظام را فاش نکنند ؛

2.     تصور نکنند که این کار همیشه مخفی خواهد ماند بلکه بترسند از روزی که آبروی شان بریزد؛

3.     هر چند افشای راز جرم است ولی از اطرافیان مسئولان بیشتر است و محازات سنگینی خواهد داشت ؛

4.     اگر مرتکب چنین خطایی شدند توبه کنند و خطای خود را جبران کنند؛

5.     نباید هیچ کس بخاطر وابسته بودن به مسئولان از بازخواست معاف باشد؛

6.     مسئولان بایستی تکلیف خود را روشن سازند و با محاکمه و تنبیه کردن اطرافیان خطاکار شان ، جامعه را از بی اعتمادی نجات دهند؛

7.     نباید تصور کنیم  که چون فلانی شخصیت ممتازی است با مجازات کردنش اگر او را  از دست بدهیم دچار آسیب خواهیم شد و بلکه این کار باعث بیمه حکومت می شود و مردم امید وار می شوند که حکومت شان سالم است و با حمایت های خود از حکومت اقتدار آن را روز به روز بیشتر می کند ولی اگر اطرافیان حکومتی از بازخواست مصون باشند جامعه به سمت بی اعتمادی رفته و با دست برداشتن از حمایت خود از حکومت، باعث تزلزل پایه های حکومت خواهند شد و این خطر بزرگی است که همگان باید بدان توجه کنند.

 

 



[1] . من هدى القرآن، ج‏16، ص102 . و تفسير كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏10، ص 155. و مفاتيح الغيب (التفسير الكبير)، ج‏10، ص 568 . و التفسير الوسيط، ج‏3، ص 2688

[2] . رک: تفسير أحسن الحديث، ج‏11، ص230 و أطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏13، ص 70 والبرهان في تفسير القرآن، ج‏5، ص 419 و: التبيان في تفسير القرآن، ج‏10، ص 44و: ترجمه تفسير جوامع الجامع، ج6،ص356  و تفسير روض الجنان و روح الجنان (ابوالفتوح)، ج‏19، ص 288 . و زبدة التفاسير، ج‏7، ص 107. و تفسير شريف لاهيجى، ج‏4، ص 512 . و الفرقان في تفسير القرآن، ج‏28، ص430 . و تفسير مقاتل بن سليمان، ج‏4، ص 375. و تفسير نمونه، ج‏24، ص 271

[3] . كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج‏13، ص325 .و تفسير منهج الصادقين، ج‏9، ص 330

[4] . زبدة التفاسير، ج‏7، ص 108 .و تفسير منهج الصادقين، ج‏9، ص 330 . و ترجمه تفسير طبرى، ج‏7، ص 1896. و تفسير كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏10، ص 155 . و مفاتيح الغيب (التفسير الكبير)، ج‏10، ص 568 .و التفسير الوسيط، ج‏3، ص 2688

[5] . التبيان في تفسير القرآن، ج‏10، ص 45

[6] . رک:التبيان في تفسير القرآن، ج‏10، ص 45 و تقريب القرآن إلى الأذهان، ج‏5، ص451 و الجديد في تفسير القرآن، ج‏7، ص 185 و ترجمه تفسير جوامع الجامع، ج6،ص356 .و زبدة التفاسير، ج‏7، ص 107 . و مخزن العرفان في تفسير القرآن، ج‏12، ص 379. و تفسير نمونه، ج‏24، ص 271. و تفسير كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏10، ص 155 . و مفاتيح الغيب (التفسير الكبير)، ج‏10، ص 568 . و التفسير الوسيط، ج‏3، ص 2688

[7] . رک :  تفسير روض الجنان و روح الجنان، ج‏19، ص287 . و زبدة التفاسير، ج‏7، ص 106 . و كنز الدقائق و بحر الغرائب، ج‏13، ص 324 . و مخزن العرفان في تفسير القرآن، ج‏12، ص 379 . و تفسير منهج الصادقين، ج‏9، ص 330

[8] . تفسير روض الجنان و روح الجنان (ابوالفتوح)، ج‏19، ص 288 . و زبدة التفاسير، ج‏7، ص 107 .و مخزن العرفان في تفسير القرآن، ج‏12، ص 379. و تفسير منهج الصادقين، ج‏9، ص 330

[9] . تفسير من وحي القرآن، ج‏22، ص309 . و تفسير سور آبادى، ج‏4، ص 2632

[10] . الفرقان في تفسير القرآن، ج‏28، ص 427

جمعه ۲۷ دی۱۳۹۲

ميلاد


پيامبر رحمت حضرت محمد -صلي الله عليه و آله و سلم-


و


صادق آل محمد حضرت جعفر -عليه السلام-


بر


حجت حق مهدي فاطمه بقيه الله الاعظم


و بر همه مسلمانان جهان مبارك باد

پنجشنبه ۲۶ دی۱۳۹۲
یک: سامان دهي اقتصاد

همه انقلاب‌ها و اصلاح‌ها براي گسترش يافتن و باقي ماندن، نيازمند هزينه‌اند. جامعه و افراد انساني نيز در مواردي نيازمند کمک مالي هستند. به طور کلي، همه ابعاد جامعه براي پيش رفت و تکامل به هزينه نياز دارد. بنابراين، بقا و تکثير ثروت‌هاي سودمند عمومي، در ميان جامعه ديني، جزو وظايف همگاني است. يکي از ابعاد مقاومت، همين توان مندي مالي است. لذا قرآن کريم، مال را مايه «قوام» شمرده است و مي‌فرمايد:

)وَلاَ تُؤْ تُوا السُّفَهَاءَ اَمْوَالَکمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَکمْ قِيَامِاً( «اموالي را که خدا قوام زندگي شما را به آن مقرر داشته است، به تصرف سفيهان ندهيد».[1]

حفظ دين و فرهنگ و مظاهر ديني و هم چنين گسترش و تبليغ آن، نيازمند قدرت مالي و اقتصادي است. اعضاي جامعه ديني و منتظر ظهور بايد بکوشند با کار حلال، به توان‌گري دست يابند و آن را، هنگام ضروت، در خدمت نشر دين خدا و آرمان‌هاي والاي انساني به کار گيرند.

دو: عدالت اقتصادي

اهميت عدالت اقتصادي به اين خاطر است که روزمره، زندگي انسان را تحت الشعاع قرار مي‌دهد و به وسيله آن مي‌توان در فکر و انديشه و مذهب ديگران رسوخ کرد. امام باقر7 مي‌فرمايند:

مَا أَوْسَعَ الْعَدْلَ إِنَّ النَّاسَ يَسْتَغْنُونَ إِذَا عُدِلَ فِيهِمْ وَ تُنْزِلُ السَّمَاءُ رِزْقَهَا وَ تُخْرِجُ الْأَرْضُ بَرَکتَهَا بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل؛ چقدر عدالت باعث توسعه مي‌شود که اگر در ميان مردم عدالت مراعات شود، همه ثروتمند مي‌شوندو آسمان به اذن الله عزوجل رزق‌ها را فرو مي‌ريزد و زمين برکت‌هاي خود را بيرون مي‌آورد.[2]

اساساً در اقتصاد سه هدف مهم وجود دارد: استقلال اقتصادي، عدالت اقتصادي و رشد اقتصادي.

استقلال اقتصادي به معناي خودکفايي جهان اسلام و بينيازي از کفار است و اين است سخن خداوند متعال که فرمود:

)وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرينَ عَلَي الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً( «خداوند کافران را بر مومنان سلطه‌اي نداده است».[3]

 عدالت اقتصادي بدين معناست که مقوله اقتصاد، چه در بخش توليد و چه در بخش توزيع، از خطوط کلي عدالت پيروي مي‌کند. قرآن مجيد مي‌فرمايد:

)ما أَفاءَ اللَّهُ عَلي رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُري فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَ الْيَتامي وَ الْمَساکينِ وَ ابْنِ السَّبيلِ کيْ لا يَکونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْکمْ وَ ما آتاکمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَديدُ الْعِقابِ( «آنچه را خداوند از اهل اين آبادي‌ها به رسولش بازگرداند، از آن خدا و رسول و خويشاوندان او و يتيمان و مستمندان و در راه ماندگان است. تا (اين اموال عظيم) در ميان ثروتمندان شما دست به دست نگردد! آنچه را رسول خدا براي شما آورده بگيريد (و اجرا کنيد)، و از آنچه نهي کرده، خودداري نماييد و از (مخالفت) خدا بپرهيزيد که خداوند کيفرش شديد است!»[4]

خداوند منظور خودش را از اين حکم اين مي‌داند که اموال در دست ثروتمندان نگردد و به نيازمندان نيز برسد و جامعه ازنظر اقتصادي به تعادل برسد.

رشد اقتصادي يا افزايش توليد ناخالص ملي نيز از اهداف مهم اقتصادي است. اما آنچه در همه اين‌ها مهم است رعايات عدالت و ارزش‌هاي اسلامي است که نقطه عطف و فرق اساسي اقتصاد اسلامي با غير اسلامي مي‌باشد.

سه: رفاه اقتصادي

در منطق اسلامي رفاه اقتصادي با محوريت ايمان به خدا و عمل به دستورات الهي است. برخلاف اقتصادهاي الحادي که برپايه استثمار و سلطه‌گري استوار گشته است و لذا خداوند متعال قرآن کريم مي‌فرمايد:

)وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَکلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ کثِيرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما يَعْمَلُونَ( «و اگر آنان (يهود و نصارا) تورات و انجيل و آنچه را از سوي پروردگارشان بر آنان نازل شده، برپا مي‌داشتند از بالاي سرشان (آسمان) و از زير پاهاي‌شان (زمين) روزي مي‌خوردند. بعضي از آنان ميانه رو هستند، ولي بسياري از آنان آنچه انجام مي‌دهند، بد است».[5]

يعني اگر پيروان کتب آسماني ديگر در برابر قرآن تسليم مي‌شدند و تسليم در مقابل قرآن را تسليم نژاد بنياسرائيل در برابر نژاد عرب نمي‌پنداشتند و مي‌دانستند که اصول تعاليم انبيا يکي است و ايمان به آنچه پس از تورات و انجيل نازل شده، راه يافتن به کلاس بالاتر است نه باطل ساختن دستورهاي پيشين، در اين صورت، علاوه بر بهره‌هاي اخروي در قيامت، در همين دنيا نيز انواع نعمت‌ها به سويشان سرازير مي‌شد. آيه 96 سوره‌ي اعراف نيز مشابه اين آيه است:

وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُري آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ؛ و اگر ساکنان آبادي‌ها ايمان آورند و تقوا پيشه کنند، برکات زمين و آسمان را بر آن‌ها باز مي‌کنيم.

با اين بيان روشن مي‌شود که شاخصه اقتصادي جامعه منتظر امام عصر7 بر پايه ايمان و تقواست و اگر جامعه بخواهد به رونق اقتصادي برسد بايستي با محوريت ايمان و تقوا باشد.

چهار: توسعه پايدار و سازگاري با شريعت اسلامي

عمران و آباداني جغرافياي و بهره برداري از امکانات تا سرحد ممکن، از ديگر اقدامات امام زمان7 است. رسول اکرم/ در روايتي فرموده‌اند:

يَتَنَعَّمُ أُمَّتِي فِي زَمَنِ الْمَهْدِيِّ7 نِعْمَةً لَمْ يَتَنَعَّمُوا قَبْلَهَا قَطُّ يُرْسِلُ السَّمَاءَ عَلَيْهِمْ مِدْرَاراً وَ لَا تَدَعُ الْأَرْضُ شَيْئاً مِنْ نَبَاتِهَا إِلَّا أَخْرَجَتْهُ؛ امت من در زمان مهدي7 از نعمتي بهره مند مي‌شوند که هرگز به چنان نعمتي بهره مند نشده‌اند. آسمان باران رحمت خود را فرو مي‌ريزد و زمين هم گياه خود را از براي ايشان خارج مي‌نمايد.[6]

البته چنين چيزي وقتي ممکن مي‌گردد که از همه امکانات بهره برداري شود و از اسراف گروهي اندک نيز جلوگيري گردد. هم چنين از تکنيک‌هاي دقيق علمي و فني متناسب با محيط‌ها و سرزمين‌هاي گوناگون بايد بهره برداري شود. پس جامعه منتظر بايد براي آباداني زمين و حفظ محيط زيست تلاش نمايد و بکوشد تا خود را به سطح پذيرفتني از توسعه علمي و فني پايدار برساند تا بتواند زمينه ظهور حکومت امام عصر7 را فراهم سازد.



[1]. نساء / 5.

[2]. من لا يحضره الفقيه، ج2، ص53، باب الخرا و الجزيه، ح1677.

[3]. نساء / 141.

[4]. حشر / 7.

[5]. مائده / 66.

[6]. بحارالأنوار، ج51، ص83، ب 1، حديث 37، شماره 29.

یکشنبه ۲۲ دی۱۳۹۲
يک: دخالت در سياست


با کناره‌گيري از فعاليت‌هاي سياسي و از دست دادن پست‌هاي مديريت اجتماعي، هرگونه قدرتي به مرور از دست مي‌رود. کار به جايي مي‌رسد که انسان به احکام دين حتي در جنبه فردي هم نمي‌تواند عمل کند. اگر دينداران، از حضور سياسي و اجتماعي در جامعه کناره بگيرند، محتواي حضور اعتقادي، سنّتي، فرهنگي و عملي‌شان به انحراف کشيده مي‌شود. منتظران حضرت مهدي7 بايد در اين باره بسيار بيدار و هشيار باشند.

دخالت در سياست حقّه و شرکت در سياست به قصد اداره جامعه جهت زمينه سازي و فراهم کردن، مقدمه حکومت مصلح کل و نگه‌داري جامعه از انحراف و حفظ دين خدا در اجتماع، از بزرگ‌ترين و با اهميت‌ترين عبادت‌هاست و در سرلوحه تکاليف ديني جاي دارد. براي اثبات اين مطلب همين آيه قرآن ما را بس که مي‌فرمايد:

)يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا کونُوا قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ...( «اي کساني که ايمان آورده‌ايد! برپاي دارندگان مقتدر داد و دادگري باشيد...».[1]

اعمال تربيت و سياست ديني در جامعه جز با در دست داشتن قدرت حاکميّت ممکن نيست. اين است که حضور سياسي و کسب قدرت سياسي، براي حفظ حضور و قدرت ديني، به وظيفه شرعي تبديل مي‌شود. بر اين اساس، دين عين سياست و سياست عين دين است. پس اگر دين از سياست جدا شود، به منزله اين است که دين از قدرت جدا شده است و وقتي از قدرت جدا شد، ديگر هيچ ماهيتي نخواهد داشت. و با اين بيان منتظر واقعي نمي‌تواند بدون داشتن قدرت سياسي زمينه ساز ظهور گردد.

دو: تداوم ولايت فقيه تا ظهور امامت

با مطرح شدن امر «نيابت»، تسلسل ضروري «امامت» و رهبري ادامه مي‌يابد و رشته هدايت ديني جامعه از هم نمي‌گسلد. امامان معصوم3، مردم را در عصر غيبت کبري به نايب امام رجوع داده‌اند و تکاليف نشر دين (تربيت) و بقاي دين (سياست) را به او سپرده و همه را به اطاعت او فراخوانده‌اند. امام عصر7 در اين باره مي‌فرمايند:

أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيهَا إِلَي رُوَاةِ حَدِيثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِي عَلَيْکمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّه؛ در حوادث و رخداد‌ها به روايان احاديث ما رجوع کنيد که آنان جت من بر شما و من حجت خدا هستم.[2]

معلوم است که رجوع به عالم رباني، در عصر غيبت به اعتبار نيابت او از امام است. پس نقش سازنده و بزرگ عالمان سترگ شيعه، در سرتاسر اعصار غيبت، اثري است از آثار وجود حجت بالغه الهي و جامعه منتظر بايستي با پيروي از دستورات فردي و اجتماعي اين نائبان امام عصر، جامعه را از انحراف‌ها بازداشته و قدرت سياسي خود را حفظ نمايند.

سه: تولي و تبري

از شاخصه‌هاي جامعن منتظر دوستي با دوستان خدا و برائت از دشمنان خداوند متعال مي‌باشد که اين شاخصه فراتر از مرزهاست و امروزه در هر مکاني که دوستان الهي زندگي مي‌کنند، بايد مورد تاييد و حمايت منتظران ظهور باشد که امام باقر7 فرمود: پيامبر/ فرمود:

طُوبَي لِمَنْ أَدْرَک قَائِمَ اهل‌بيتي وَ هُوَ يَأْتَمُّ بِهِ فِي غَيْبَتِهِ قَبْلَ قِيَامِهِ وَ يَتَوَلَّي أَوْلِيَاءَهُ وَ يُعَادِي أَعْدَاءَهُ ذَاک مِنْ رُفَقَائِي وَ ذَوِي مَوَدَّتِي وَ أَکرَمِ أُمَّتِي عَلَيَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛ خوشا به حال آنکس که قائم اهل‌بيت مرا درک نمايد، در حالي که قبل از قيام او در زمان غيبتش پيرو او بوده و دوستانش را دوست داشته و با دشمنانش به دشمني برخاسته باشد. چنين شخصي از رفيقان و همراهان من و مورد محبت و مودت من است و روز قيامت در زمره گرامي‌ترين افراد امت من محشور مي‌شود.[3]

چهار: نفوذناپذيري در برابرکفار

 خداوند متعال در صفات مومنان مي‌فرمايند:

)أَعِزَّةٍ عَلَي الْکافِرِينَ( «آن‌ها بر کفار سخت گيرند».[4]

که علامه در تفسير اين آيه مي‌گويند:

)أَعِزَّةٍ عَلَي الْکافِرِينَ( کنايه است از اينکه اين اولياي خدا، خود را بزرگ‌تر از آن مي‌دانند که اعتنايي به عزت کاذب کفار کنند، کفاري که اعتنايي به امر دين ندارند، هم چنانکه خداي تعالي پيامبر خود را همين طور ادب کرده، و به وي فرموده: )لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْک إِلي ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَک لِلْمُؤْمِنينَ([5] به زر و زيورهايي که ما به بعضي از خانواده‌هاي کفار داده‌ايم تا چند صباحي سرگرم آن باشند چشم مدوز و بر زندگي آنان غبطه مخور، بلکه در برابر مؤمنين خضوع و تواضع کن.[6]

برهمين اساس است که خداوند متعال مي‌فرمايند:

)لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصاري أَوْلِياءَ( «يهود و نصارا را دوست خود قرار ندهيد...».[7]

معنايش اين است که اگر گفتيم يهود و نصارا را اولياي خود مگيريد علتش اين است که اين دو طائفه در عين اينکه دو طائفه جداي از هم و دشمن هم هستند، در عين حال عليه شما مسلمانان يک دست و متحدند، پس در نزديک شدن به آن‌ها و در دوستي و محبت با آن‌ها هيچ سودي براي شما نيست. بنابراين جامعه منتظر بايد مراقب باشند که دشمنان با فتنهانگيزي در آن‌ها نفوذ نداشته باشند و با بهانه‌هاي فريبنده به اسلام ضربه نزنند.

پنج: وحدت و انسجام

نظم و انسجام و يک دستي در زندگي و کار، از ارزش‌هاي انساني و از رموز کاميابي است. انسان‌هاي موفق. برنامه دارند و بر اساس اصول مشخص، حرکت مي‌کنند. انقلاب‌هاي رهايي بخش و سازمان يافته، کمتر با شکست روبه رو مي‌شوند. و انسجام بايستي شاخصه اساسي جامعه منتظر باشد که امير مومنان علي7 اصحاب امام زمان7 را اين‌گونه مي‌ستايد:

قلوبهم مثل زبر الحديد لو هموا بازاله الجبال لازالوها عن موضعها. الزي واحد و اللباس واحد کانما آباؤهم اب واحد؛ قلب‌هاي‌شان همانند آهن فولادين است که اگر ارداه کنند کوهي را از جا برکنند، مي‌توانند. زي و هيأت و لباسي يکسان دارند، گويا پدرشان يکي بوده است. [8]

در روايتي ديگر آمده است:

کانما رباهم اب واحد وام واحده قلوبهم مجتمعه بالمحبه و النصيحه؛ گويا يک پدر و مادر آنان را پروريده‌اند. دلهاي آنان از محبت و خير خواهي به يکديگر آکنده است. [9]

شش: شايسته سالاري

در دولت حق، هر صاحب حقي از حق خود بهره مند مي‌شود و ناحقان، قدرت و نفوذي ندارند. کسي به دليل ثروت انبوه يا نزديکي و نسبت با حاکمان، چيزي را مالک نمي‌شود. تمام توان در دست اهل آن است. وقتي چنين بود، ديگر مانعي براي بيان حق نيست. زيرا هنگامي که افرادي به ناحق چيزي را تصاحب مي‌کنند، براي آن که موقعيت‌شان به خطر نيفتد اجازه نمي‌دهند تا حق آشکار شود. پس براي آن که بتوان حق را در جامعه مطرح کرد، بايد اول دست کساني را که حقي ندارند، کوتاه نمود. وبيشترين همت جامعه زمينه ساز بايد شايسته سالاري باشد و به گونه‌اي برنامه ريزي و عمل نمايد که کسي از حق خود محروم نماند و کسي هم به ناحق مالک و حاکم چيزي نگردد. و اين را مي‌توان از رواياتي بدست آورد که بيانگر نوع حکومت عدل الهي است که توسط بقيه الله7 عملي خواهد شد. چرا که چنين رواياتي تنها به حکومت عصر ظهور ناظر نمي‌باشد، بلکه براي عصر غيبت نيز اين پيام را دارد که بايستي جامعه منتظر هم در اين مسير حرکنت کند. امام7 مي‌فرمايد:

وَ يَرُدَّ اللَّهُ الْحَقَّ إِلَي أَهْلِهِ فَيَظْهَرَ حَتَّي لَا يُسْتَخْفَي بِشَيْ ءٍ مِنَ الْحَقِّ مَخَافَةَ أَحَدٍ مِنَ الْخَلْقِ؛ خداوند حق را به اهلش بر مي‌گرداند. همين عامل باعث آشکار شدن حق مي‌شود به طوري که ديگر چيزي از حق از ترس کسي مخفي نمي‌شود.[10]

هفت: موضع گيري در برابر بدعت‌ها

از شاخصه‌هاي مهم جامعه منتظر مبارزه با بدعت‌هاست، چه بدعت در اصل دين و چه بدعت‌هاي مربوط به مهدويت و انتظار. اهميت موضع گيري در باره بدعت از آنجا روشن‌تر مي‌گردد که در روايات يي از صفات بارز حضرت مهدي7 از بين بردن بدعت شمرده شده است که امام باقر عاليه السلام فرمود:

... فَلَا يَتْرُک بِدْعَةً إِلَّا أَزَالَهَا وَ لَا سُنَّةً إِلَّا أَقَامَهَا؛ با ظهور آن حضرت هر بدعتي که بوجود آمده باشد، از بين خواهد رفت وهمه سنت‌ها برپا مي‌شود. [11]

امير مومنان7 نيز در نکوهش بدعت فرموده‌اند:

وَ مَا أُحْدِثَتْ بِدْعَةٌ إِلَّا تُرِک بِهَا سُنَّةٌ فَاتَّقُوا الْبِدَعَ؛ هيچ بدعتي بوجود نمي‌آيد مگر آنکه در کنار آن سنتي ترک گرددپس از بدعت‌ها دوري نماييد. [12]

اهميت مبارزه با بدعت‌ها تا آنجاست که اهل‌بيت3 دستور قتل بدعت گذاران را صادر مي‌نمايند:

أَنَّ أَبَا الْحَسَنِ7 أَهْدَرَ مَقْتَلَ فَارِسِ بْنِ حَاتِمٍ وَ ضَمِنَ لِمَنْ يَقْتُلُهُ الْجَنَّةَ فَقَتَلَهُ جُنَيْدٌ وَ کانَ فَارِسٌ فَتَّاناً يَفْتِنُ النَّاسَ وَ يَدْعُوهُمْ إِلَي الْبِدْعَةِ فَخَرَجَ مِنْ أَبِي الْحَسَنِ7 هَذَا فَارِسٌ لَعَنَهُ اللَّهُ يَعْمَلُ مِنْ قِبَلِي فَتَّاناً دَاعِياً إِلَي الْبِدْعَةِ وَ دَمُهُ هَدَرٌ لِکلِّ مَنْ قَتَلَهُ فَمَنْ هَذَا الَّذِي يُرِيحُنِي مِنْهُ وَ يَقْتُلُهُ وَ أَنَا ضَامِنٌ لَهُ عَلَي اللَّهِ الْجَنَّةَ؛ ابا الحسن7 خون فارس بن حاتم را هدر دانستند و براي کشنده او بهشت را ضمانت داده‌اند و پس از اين دستور بود که جنيد اورا کشت و فارس مردم را به فتنه مي‌انداخت و به بدعت فرا مي‌خواند که از سوي امام7 نامه‌اي صادر شد که اين فارس که لعنت خدا بر او باد ادعا مي‌کند که از سوي من تبليغ مي‌کند و اين کار او فقط براي فتنه‌گري و دعوت به بدعت است. بنابراين خونش هدر است پس چه کسي حاضر است که مرا ازدست او راحت کند و من بهشت را برايش ضمانت کنم[13]

 و اين مي‌رساند که اگر بدعت‌گذار دست از فتنه‌گري خود برنداشت، بايستي از ميان برداشته شود تا جامعه آرامش خود را بدست آورد.

هشت: استقرار عدالت فراگير

مشکل اصلي در جوامع امروزي، آتش ظلم و بيدادي است که بشر را در کام خود فرو برده است. بنابراين، ايجاد عدالت سرلوحه برنامه‌هاي منجي عالم است، همآن‌گونه که از اهداف اصلي همه پيامبران در آغاز رسالت بوده است.

در عصر غيبت نيز جامعه‌اي که رو به کمال موعود گام بر مي‌دارد، بايد برقراري عدالت را در رأس برنامه‌هاي اصلاحي خود قرار دهد؛ زيرا تمامي ساختارهاي اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي به شدت متأثر از ميزان تأمين عدالت در جامعه هستند. بشر در نظام عادل و دادگستر به درستي تربيت مي‌شود، با آسايش و فراغت به تکليف تن مي‌دهد و به حقوق ديگران نيز احترام مي‌گزارد.

بشر در سايه اين مسئوليتپذيري و تعهد به جامعه، به سعادت دست مي‌يابد. لذا، بايد پايه‌هاي اصلي جامعه و ارکان مديريت که در همه زواياي اجتماعي تأثير مستقيم دارد و جهت حرکت جامعه را مشخص مي‌کند، عادلانه باشد تا کل روابط اجتماعي در تمامي زمينه‌ها رنگ عدالت و دادگري به خود بگيرد. برقراري عدل مستلزم آن است که گروهي از افراد، از سرمايه‌ها و درآمدهاي بسيار اما ناحق خود چشم پوشي کنند و اين عامل باعث مي‌شود که آنان براي حفظ منافع نامشروع خود عليه عدالت خواهان برانگيخته شوند. همين امر، تلاش براي استقرار عدالت را در عصر غيبت بسيار مشکل مي‌سازد و غير از مصلحان و منتظران حقيقي، ديگران ياراي آن را نخواهند داشت. اما در عوض نتايج و پي آمدهاي شکوهمند آن هم بسيار درخور توجه و ارزش مند است، به گونه‌اي که شوق رسيدن به اين نتايج، تحمل تمامي مشکلات را آسان و ممکن مي‌سازد.


[1]. مائده / 8 .

[2]. غيبة الطوسي، ص290، فصل 4.

[3]. کمال الدين، ج1، ص286، ب 25.

[4]. مائده / 54.

[5]. حجر / 88 .

[6]. ر.ک: ترجمه الميزان، ج5، ص633.

[7]. مائده / 51.

[8]. معجم احاديث الامام المهدي، ج3، ص94.

[9]. مجمع النورين، ص331.

[10]. کافي، ج1، ص333، باب نادر في حال الغيبه، ح2؛ ر.ک: کمال الدين، ج2، ص644، ب 55، ح7.

[11]. الارشاد، ج2، ص385.

[12]. نهج البلاغه، ص202، خطبه 145.

[13]. وسائل الشيعه، ج15، ص124، ب 47، ح20127.

یکشنبه ۲۲ دی۱۳۹۲
يک: شناخت امام

زمينه سازان ـ که همان ياران حضرت مهدي7 هنگام ظهور هستند ـ امام خويش را به بهترين وجه مي‌شناسند و اين شناخت آگاهانه در تمامي وجودشان رسوخ کرده است. بنابراين زمينه سازي براي ظهور آن حضرت، بدون شناخت آن بزرگوار امکانپذير نخواهد بود. امام صادق7 فرمود:

... اِعرِفْ اِمامَکَ فَاِذا عَرَفْتَهُ لَمْ يَضُرُّکَ تَقَدَّمَ هَذا الامرُ اَمْ تَأَخَّرَ... فَمَنْ عَرَفَ اِمامَهُ کانَ کَمَنْ هُوَ فِي فُسْطاطِ القائِمِ؛ امام زمان خويش را بشناس. پس وقتي او را شناختي، پيش افتادن و يا تأخير اين امر [ظهور] آسيبي به تو نخواهد رساند... پس هر آن کس که امام خويش را شناخت، مانند کسي است که در خيمه قائم 7 باشد. [1]

امام صادق 7 در بيان ديگري فرمود:

وَمَنْ عَرَفَ اِمامَهُ ثُمَّ ماتَ قَبْلَ اَنْ يَقُوْمَ صاحِبُ هَذا الاَمرِ کانَ بِمَنزِلَةِ مَنْ کانَ قاعِداً فِي عَسْکَرِهِ لا بَل بِمَنزِلَةِ مَنْ قَعَدَ تَحْتَ لِوائِهِ؛ هر آن کس که امامش را شناخت و قبل از قيام صاحب اين امر از دنيا رفت، بسان کسي است که در سپاه آن حضرت خدمت گزاري کرده است؛ نه، بلکه مانند کسي است که زير پرچم آن حضرت است.[2]

دو: خودسازي و هدايت و سوق دادن جامعه به دينداري

يکي ديگر از شاخصه‌هاي جامعه منتظر، خودسازي و مواظبت بر رفتار خويش است که در پي آن، جامعه و ديگران نيز به اين جهت متمايل خواهند شد. شکي نيست که دين‌داري در عصر غيبت حضرت مهدي 7، از هر زماني ديگر بسي مشکل‌تر و طاقت فرساتر است. امام صادق 7 سختي اين دوران را اين‌گونه تصوير کرده است:

إِنَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَةً الْمُتَمَسِّک فِيهَا بِدِينِهِ کالْخَارِطِ لِلْقَتَادِ ثُمَّ قَالَ هَکذَا بِيَدِهِ فَأَيُّکمْ يُمْسِک شَوْک الْقَتَادِ بِيَدِهِ ثُمَّ أَطْرَقَ مَلِيّاً ثُمَّ قَالَ إِنَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَةً فَلْيَتَّقِ اللَّهَ عَبْدٌ وَ لْيَتَمَسَّک بِدِينِهِ؛ صاحب اين امر، غيبتي دارد که در آن هر کس از دين خود دست بر ندارد، همانند کسي است که با کشيدن دست خود به ساقه قتاد [که بوته‌اي تيغ دار است] خارهاي آن را نگه دارد! پس کدام يک از شما با دست خود تيغ‌هاي قتاد را نگه مي‌دارد؟

سپس آن حضرت مدتي سر به زير افکند و فرمود:

صاحب اين امر داراي غيبتي است؛ پس بنده خدا بايد پرهيزگاري و تقوا پيشه کند و به دين خود تمسک جويد. [3]

در روايتي ديگر مي‌فرمايند:

مَنْ سُرَّ أَنْ يَکونَ مِنْ أَصْحَابِ الْقَائِمِ فَلْيَنْتَظِرْ وَ لْيَعْمَلْ بِالْوَرَعِ وَ مَحَاسِنِ الْأَخْلَاقِ وَ هُوَ مُنْتَظِر؛ هرکس شادمان مي‌شود به اينکه از ياوران حضرت قائم7 باشد، پس انتظار بورزد و بر اساس تقوي و خوش خلقي رفتار نمايد، در حالي که منتظر است. [4]

سه: مبارزه با فساد فکري و فرهنگي و انحرافات مذهبي

دين آسماني اسلام، در واقع پاسخي به نداي عقل و فطرت انسان خاک نشين است. لذا عقل سليم و فطرت پاک بشري در رويارويي با آن به آساني تسليم و منقاد مي‌گردد؛ زيرا آن را دقيقاً مطابق با نيازهاي روحي و رواني خود مي‌يابد. چنين ديني موجبات رشد و تعالي روزافزون انسان را در پي دارد، اما زماني که دين گرفتار زنگارهاي برخاسته از هوا و هوس دنياپرستان و سلايق شخصي دين فروشان مي‌گردد، از فلسفه وجودي خود فاصله مي‌گيرد و نه تنها به سوي سعادت رهنمون نخواهد بود که موجبات ضلالت و گم راهي را نيز در پي دارد. لذا جامعه منتظر که مي‌خواهد خود را به استانداردهاي عصر ظهور و حکومت مهدوي نزديک سازد، بايد بکوشد تا در عصر غيبت در حد امکان زمينه‌هاي انحراف فکري و ديني را از بين ببرد و به تبيين و تشريح آموزه‌هاي اصيل ديني همت گمارد و با افرادي که اصول و عقايد دين حق را وارونه جلوه مي‌دهند، به شدت برخورد نمايد.

چهار: شکوفايي خرد و دانش بشري

 علم و دانش بشر در عصر ظهور، به تکامل نهايي مي‌رسد و انسان هر روز به شناخت‌هاي تازه‌اي دست مي‌يابد و شيوه‌هاي بهتري را در پيش مي‌گيرد. بدين سان هر روز و در همه مسائل حيات، گامي به پيش است و ارتجاع و تکرار ندارد. پيشرفت بشر در آن زمان با هيچ دوره‌اي قياسپذير نيست و دانش انسان چه در زمينه علوم ماوراي طبيعي و چه در زمينه علوم مادي تکامل مي‌يابد و همه جهل‌ها و نقص‌هاي بشر نيز برطرف مي‌گردد.

بنابر اين رهنمود، شيفتگان آن حضرت که به او و سيره او تأسي مي‌کنند، در عصر غيبت هم بايد بکوشند تا توليد علم نموده و بر گستره دانش بشري بيفزايند و در اين زمينه‌گوي سبقت را بربايند و جامعه تشيع را سرآمد و پرچم دار علم و دانش جهاني نمايند.

پنج: گسترش ارزش‌هاي ديني با حاکميت قرآن و معنويت

از نظر اسلامي، ارزش‌ها يک سلسله اصول کلي، ثابت و مطلق‌اند که تحت هيچ شرايطي تغييرنمي کنند، اما مصداق آن‌ها تغييرپذير است. از اين منظر ملاک کلي ارزش اخلاقي، مصلحت عمومي فرد و جامعه و مصلحت واقعي انسان است. يعني هر چيزي که موجب کمال واقعي انسان است، نه چيزي که دلخواه افراد و مورد خوشايند آنهاست. البته اگر ملاک اصلي ارزش در اسلام، کمال نهايي است، مصداق آن قرب الهي است.[5] از آنجا که يکي از مشخصات دوران ظهور برپائي ارزش‌هاي اسلامي با تمام توان مي‌باشد، يکي از شاخصه‌هاي جامعه منتظر نيز برپائي اين ارزش‌ها مي‌باشد.

شش: صبر و بردباري

جامعه منتظر در حين انتظار بايستي شکيبا بوده و خود را از دنباله روي کردن از مدعياني دور نگه دارند و با انتظاري زمينه ساز، بر سختي‌ها فائق آمده و با طولاني شدن ظهور نا اميد نشوند. رسول خدا/ مي‌فرمايد:

طُوبَي لِلصَّابِرِينَ فِي غَيْبَتِهِ طُوبَي لِلْمُقِيمِينَ عَلَي مَحَجَّتِهِمْ أُولَئِک وَصَفَهُمُ اللَّهُ فِي کتَابِهِ وَ قَالَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ قَالَ أُولئِک حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ خوشا به حال صبر کنندگان در دوران غيبت مهدي7! خوشا به حال پابرجايان بر راه اهل‌بيت. اين‌ها کساني هستند که خداوند در معرفي شأن فرمود: اين‌ها حزب الهي هستند. و فرمود: اين‌ها رستگارانند. [6]

هفت: بسط و تئوريزه کردن فرهنگ مهدويت

از آن جايي که امروزه تئوري‌هاي مختلفي در مورد پايان تاريخ مطرح است و تنور بحث «جهاني شدن» داغ مي‌باشد، بايستي حکومت جهاني امام زمان7 و فرهنگ مهدويت را با عنوان بهترين تئوري و کارآمدترين گزينه، به جهانيان معرفي کرد.

هشت: انتظار همراه با عمل

امام صادق 7 اين معنا را چنين بيان فرموده است:

منْ سَرَّهُ اَنْ يَکُونَ مِنْ اَصْحابِ القائِمِ فَلْيَنْتَظِرْ وَلْيَعمَلْ بِالوَرَعِ وَمحاسِنِ الاَخْلاقِ وَهُوَ مُنتَظِرٌ فَاِن ماتَ وَقامَ القائِمُ بَعْدُ کانَ لَهُ مِنَ الاَجْرِ مِثْلُ اَجْرِ مَنْ اَدرَکَهُ فَجِدُّوا وانْتَظِرُوا هَنيئاً لَکُمْ اَيَّتُهَا العِصابَةُ المَرْحُومَةُ؛ هر کس که خوشحال مي‌شود که از ياران قائم7 باشد، بايد منتظر باشد و با پرهيزگاري و اخلاق نيکو عمل نمايد و با چنين حالتي منتظر باشد که هرگاه بميرد و پس از مردنش قائم7 به پا خيزد، پاداش او همچون کسي خواهد بود که دوران حکومت آن حضرت را درک کرده باشد. پس بکوشيد و منتظر باشيد. گواراي تان باد‌اي گروه رحمت شده! [7]

نه: تبليغ و دعوت

تبليغ پيام ولايت و دعوت به اطاعت خدا و پيامبر و امام، جلوه با شکوه انتظار منتظران است. امام سجاد7 مي‌فرمايد:

إِنَّ أَهْلَ زَمَانِ غَيْبَتِهِ الْقَائِلُونَ [الْقَائِلِينَ] بِإِمَامَتِهِ الْمُنْتَظِرُونَ [الْمُنْتَظِرِينَ] لِظُهُورِهِ أَفْضَلُ أَهْلِ کلِّ زَمَانٍ لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَي ذِکرُهُ أَعْطَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ وَ الْأَفْهَامِ وَ الْمَعْرِفَةِ مَا صَارَتْ بِهِ الْغَيْبَةُ عِنْدَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الْمُشَاهَدَةِ وَ جَعَلَهُمْ فِي ذَلِک الزَّمَانِ بِمَنْزِلَةِ الْمُجَاهِدِينَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ ص بِالسَّيْفِ أُولَئِک الْمُخْلَصُونَ حَقّاً وَ شِيعَتُنَا صِدْقاً وَ الدُّعَاةُ إِلَي دِينِ اللَّهِ سِرّاً وَ جَهْرا؛ مردم زمان غيبت امام زمان7 از با فضيلت‌ترين امت‌ها هستند که قائل به امامت امام زمان شده و منتظر ظهور آن حضرت مي‌باشند؛ چرا که خداوند متعال براي آن‌ها عقل و فهم و شناختي عطا نموده که نديده به امام زمان ايمان آورده‌اند، گويا که ديده‌اند و خداوند متعال انتظار آن‌ها را به منزله جهاد در کنار پيامبر اسلام/ قرار داده است. آن‌ها مخلصان حقيقي و شيعيان راستين ما مي‌باشند.

تا اينکه فرمود:

آنها دعوت کنندگان مردم به دين خدا در نهان و آشکار مي‌باشند.[8]



[1]. غيبة النعماني، ص331، ب 25، ح7.

[2]. کافي، ج1، ص371، ح2؛ و غيبه النعماني، ص329، ب 25، ح2.

[3]. کافي، ج1، ص335، باب في الغيبه، ح1؛ و غيبة الطوسي، ص455؛ و غيبة النعماني، ص169.

[4]. غيبة النعماني، ص200، ب 11، ح16.

[5]. پيش نيازهاي مديريت اسلامي، ص230.

[6]. کفاية الاثر، ص56.

[7]. غيبه النعماني، ص200، ب 11، ح16.

[8]. احتجاج، ج2، ص312، ح4.

یکشنبه ۲۲ دی۱۳۹۲
صلوات بر امام حسن‏ عسكرى‏ عليه السلام:

اللهُمَّ صَلِّ عَلَى الْحَسَنِ بْنِ عَلِىِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، الْبَرِّ التَّقِىِّ، الصَّادِقِ الْوَفِىِّ، النُّورِ الْمُضيئِ، خازِنِ عِلْمِكَ، وَالْمُذَكِّرِ بِتَوْحيدِكَ، وَوَلِىِّ امْرِكَ، وَخَلَفِ‏ ائِمَّةِ الدّينِ الْهُداةِ الرَّاشِدينَ، وَالْحُجَّةِ عَلى‏ اهْلِ الدُّنْيا، فَصَلِّ عَلَيْهِ يا رَبِّ افْضَلَ ما صَلَّيْتَ عَلى‏ احَدٍ مِنْ اصْفِيآئِكَ، وَحُجَجِكَ وَاوْلادِ رُسُلِكَ، يا الهَ الْعالَمينَ.

ترجمه:

خدايا بر حسن بن على بن محمّد درود فرست،

آن نيكوكار

پرهيزكار،

راستگوى

وفادار،

نور تابان،

گنجينه علمت،

و يادآورنده يگانگيت،

و ولىّ امرت،

و جانشين‏ امامان دين،

آن هدايت‏گران رشديافته،

و حجّت بر اهل دنيا،

 پس اى پروردگار من بر او درود فرست‏ بهترين درودى را كه بر هر يك از برگزيدگان و حجّت‏هايت و فرزندان‏ رسولانت فرستاده‏اى، اى معبود جهانيان.

منبع: كليات مفاتيح نوين ، آيه الله العظمی ناصر مکارم شيرازی ، صفحه569

پنجشنبه ۱۹ دی۱۳۹۲
زيارت ائمّه بقيع عليهم السلام

هر چند دست مان از زیارت بقیع کوتاه است و عده ای به نا حق مانع زیارت می شوند و با این کار بر مظلومیت اهل بیت می افزایند، ولی دل ها روانه مدینه شده و سلامی بر ائمه بقیع دهیم

این روانه شدن دل ها، همه را مدینه ای می کند و خدا توفیق دهد از نزدیک امامان را اینگونه زیارت کنیم:

هنگامى كه خواستى به زيارت شان بروى شايسته است آنچه را در آداب زيارات در ابتداى بخش زيارات نقل شد، بجا آورى؛ مثل غسل، يا وضو و پوشيدن جامه‏ هاى پاك و استعمال بوى خوش، سپس يكى از اين زيارات را مى‏ خوانى:

وقتى به زيارت قبور ائمّه بقيع عليهم السلام مشرّف شدى (در صورتى كه مانع نشوند) نزديك آن قبور مقدّس برو و پشت به قبله، قبور مطهّر آن بزرگواران را مقابل خود قرار ده و بگو:

سلام بر شما امامان هدايت گر،

 سلام بر شما اهل نيكى و پرهيزكارى،

سلام‏ بر شما اى حجّت ها (ى خدا) بر اهل دنيا،

سلام بر شما اى قيام كنندگان‏ به عدالت در ميان مخلوقات،

 سلام بر شما اى شايستگان براى انتخاب،

سلام بر شما خاندان رسول‏ خدا،

سلام بر شما اى وارثان افتخار نجواى على،

 گواهى مى‏دهم كه شما:

1.      پيام خدا را رسانده

2.      و خيرخواهى كرده

3.      و در راه‏ خدا صبر نموديد

4.      و تكذيب شديد

5.      و به شما بدى شد، ولى شما آنها را بخشيديد

 و گواهى مى‏دهم كه شما:

1.      امامان‏ راهنما و هدايت يافته ‏ايد

2.      و به يقين اطاعت از شما واجب

3.      و سخن شما راست است‏

4.      و به يقين شما (به راه حق) دعوت نموديد ولى اجابت نشد

5.      و فرمان داديد و اطاعت نشدید

6.      و به يقين شما ستون هاى دين‏

7.      و اركان زمين هستيد،

8.      همواره مورد توجّه خدا بوديد،

9.      شما را از صلب هاى پاك خارج ساخت‏

10. و به رحم هاى پاك منتقل نمود

11. نادانى جاهلان شما را آلوده نساخت

12. و فتنه‏ هاى‏ هواى نفس در وجود شما شريك نشد

13. پاك بوديد و اصل و نسب شما پاك بود

14. به واسطه شما خداىِ جزا دهنده بر ما منّت گذارد

پس شما را:

1.      در خانه‏ هايى قرار داد كه خداوند اجازه فرموده ديوارهاى آن را بالا برند، خانه‏ هايى كه نام خدا در آن برده مى ‏شود

2.      و درودمان را بر شما رحمتى براى ما و كفّاره گناهان ما قرار داد

3.      زيرا خداوند شما را براى (هدايت) ما برگزيد

4.      و با ولايت شما كه بر ما منّت گذاشت

5.      خلقت ما را پاكيزه گردانيد

6.      و ما در پيشگاه او به علم شما ناميده شديم

7.      وبه تصديق كردن (مقام و مرتبه) شما معترفيم

 و اين است جايگاه كسى كه :

1.      زياده‏ روى كرده

2.      و خطا نموده

3.      و درمانده شده

4.      و به جنايت خود اقرار دارد

5.      و اميد رهايى از اين جايگاه را دارد

6.      و به واسطه شما، نجات‏بخش هلاك شوندگان، او را رهايى بخشد

پس شفيعان من باشيد

به يقين من به شما رو نموده ‏ام در زمانى كه اهل دنيا از شما رو گردانده ‏اند

و آيات الهى را به سخره گرفته و به آن پشت كرده ‏اند

 اى كسى كه (یعنی ای خدایی که):

1.      پايدار هستى

2.      و اشتباه و خطا نمى ‏كنى‏

3.      و پاينده‏ اى كه كار بيهوده انجام ندهى

4.      و بر همه چيز احاطه دارى.

بر من منّت نهادى به واسطه :

1.      آنچه مرا به آن موفّق داشتى و به من معرفى كردى‏

2.      آنچه را كه مرا به آن واداشتى آن هنگام كه بندگانت از آن امتناع كرده و آن را نشناخته و حقّش را سبك شمردند و به سوى غير آن منحرف شدند

3.      پس بر من و مردمى كه همانند من مخصوص شان ساختى منّت دارى،

حمد و سپاس از آن توست در آن هنگام كه من در اين جايگاه يادشده و ثبت شده در نزدت بودم‏

1.      پس از آنچه اميد دارم محرومم مكن

2.      و در آنچه خواستم نااميدم مگردان

 به احترام محمّد و خاندان‏ پاكش و درود خدا بر محمّد و خاندان پاكش باد.

كليات مفاتيح نوين ؛ آیه الله العظمی ناصر مکارم شیرازی، ص240

دوشنبه ۹ دی۱۳۹۲
امام حسن‏ مجتبى‏ (عليه السلام) و نماز

امام حسن‏ مجتبى‏ (عليه السلام) هنگامى كه: به نماز برمى‏خواست، بهترين لباس هاى خود را مى‏پوشيد.

سؤل كردند: چرا بهترين لباس خود را مى‏پوشيد؟

فرمود:

«انّ اللّه جميل يحب الجمال  فاتجمل لربّى و هو يقول خذوا زينتكم عند كلّ مسجد»؛

«خداوند زيبا است و زيبائى را دوست دارد و به همين جهت من لباس زيبا براى راز و نياز با پروردگارم مى‏پوشم  و هم او دستور داده است كه زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگيريد».[1]



[1] .وسائل الشيعه، جلد 3، ابواب احكام الملابس

دوشنبه ۹ دی۱۳۹۲
شجاع و ترسو در نگاه امام حسن‏ مجتبى‏ عليه السلام

در حديثى از امام حسن‏ مجتبى‏ عليه السلام در تعريف جبن(ترسو) چنين مى‏خوانيم:

«الْجُرْأَةُ عَلَى الصَّديِقِ وَ النُّكُولُ عَنِ الْعَدُوّ»؛

«ترسو آن است كه در برابر دوستان جسور و در برابر دشمنان ناتوان باشد»![1]

و در حديث ديگرى از همان بزرگوار مى‏خوانيم كه در پاسخ از سؤال درباره معنى‏ شجاعت فرمود:

«مُوَافِقَةُ الْاقْرَانِ وَ الصَّبْرُ عِنْدَ الطَّعَانِ»؛

« هماهنگى با نزدیکان و ايستادگى در برابر ضربات دشمن».[2]

 

 



[1] .ميزان الحكمه، جلد 1، صفحه 370؛ تحف العقول، كلمات امام مجتبى عليه السلام حديث 1

[2] .همان مدرك، جلد 2، صفحه 1412

دوشنبه ۹ دی۱۳۹۲
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

حديث ثقلين خطوط مهمي را در برابر مسلمانان ترسيم مي‎كند كه به قسمتي از آن‎ها اشاره مي‎شود:
1. قرآن و اهل بيت ـ عليه السّلام ـ هميشه همراه يكديگر و جداي ناپذيرند و آن‎ها كه طالب حقايق قرآن‎اند، بايد به اهل بيت ـ عليه السّلام ـ رجوع كنند.
2. همان گونه كه پيروي از قرآن بدون هيچ گونه قيد و شرط بر همة مسلمانان واجب است، پيروي از اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ نيز بدون قيد و شرط واجب مي‎باشد.
3. اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ معصوم‎اند؛ زيرا جدايي ناپذير بودن آن‎ها از قرآن از يك سو و لزوم پيروي بدون قيد و شرط از آنان از سوي ديگر، دليل روشني بر معصوم بودن آن‎ها از خطا و اشتباه و گناه است؛ چرا كه اگر آن‎ها گناه يا خطايي داشتند از قرآن جدا مي‎شدند، و پيروي از آنان، مسلمانان را از ضلالت وگمراهي بيمه نمي‎كرد و اين كه مي‎فرمايد: با پيروي از آنان در برابر گمراهي‎ها مصونيّت دارند، (لن تضلوا) دليل روشني بر عصمت آن‎ها است.
4. پيامبر گرامي اسلام ـ صلّي الله عليه و آله ـ در اين حديث شريف فرمود: «اين دو هميشه با هم هستند تا در كنار حوض كوثر نزد من آيند، اين به خوبي نشان مي‎دهدكه در تمام طول تاريخ اسلام فردي از اهل بيت ـ عليه السّلام ـ به عنوان پيشواي معصوم وجود دارد و همان گونه كه قرآن هميشه چراغ هدايت است، آن‎ها نيز هميشه چراغ هدايت‎اند، پس بايد كاوش كنيم و در هر عصر و زمان آن‎ها را بيابيم.
5. از اين حديث شريف استفاده مي‎شود كه جدا شدن يا پيشي گرفتن از اهل بيت ـ عليه السّلام ـ پاية گمراهياست و هيچ انتخابي را نبايد بر انتخاب آن‎ها مقدم داشت.
6. آن‎ها از همه افضل و اعلم و برترند.
االلَّهُمَ‏ صَلِ‏ عَلَى‏ مُحَمَّدٍ وَ آلِ‏ مُحَمَّد